شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

رزمندگان


آنقدر دولا دولا دویدند ،

تا ما بتوانیم ،

راست راست راه برویم ...


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ساقی جبهه

ساقی جبهه سبو بر لب هر مست نداد
نوبت ما که رسید میکده را بست نداد
حال خوش بود کنار شهدا آه دریغ
بعد یاران شهید حال خوشی دست نداد

جبهه


پدر صورت پسر را بوسید
گفت:
تا کی میخوای بری جبهه؟؟
پسر خندید و
گفت:
قول میدم این دفعه آخرم باشه بابا!
پدر:قول دادی ها...!
و پسر، سر قولش "جان" داد...

اسمان

 
جایی نوشته بود:بیاید به جبهه
 به آسمان سری بزنید
دل نوشته:
وچطور سر بزنم که پرِ،پرکشیدن
 به آسمان را گناهانم از من گرفته
وشکسته شده پرهایی که قرار بود
 مرا به آسمان برساند

ازجبهه نرفته ها بپرسید فقط


از آن چک و سفته ها بپرسید فقط ،

از آخـــــــــــر هفته ها بپرسید فقط ! از جنگ اگـــــر سوال سختی دارید ، از جبهه نرفته هـــــــا بپرسید فقط !

***

انگار کـــه تقدیر جهان بر می گشت ، با برگ برنده ، قهرمان بر می گشت ! او در جهت کمک به پشت جبــــــهه ، در موقع  حمله ناگهان بر می گشت !

***

....

.....

.....


عباس صادقی زرینی

شهید بروجردی



هفده سالش که شد ازدواج کرد; با دختر خاله اش. عروسیش
خانه پدرزنش بود; توى برّ بیابان.
همه را که دعوت کرده بودند، شده بودند پنج شش نفر. خودش گفته بود
 «به کسى نگوئیم سنگین تره!» همسایه ها بو برده بودند محمد
از رژیم خوشش نمى آید. مى گفتند
 «پسر فلانى خراب کاره» عروسیش را دیده بودند. گفته بودند
 «ازدواجش هم مثل مسلمون ها نیست.»  شهید بروجردی

منبع : برگرفته از مجموعه کتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | عباس رمضانی

فرمانده

نگاهش می کردم. یک تَرکه دستش بود،
 روی خاک نقشه ی منطقه را توجیه می ­­­­کرد.

بِهِم برخورده بود. فرمانده گردان نشسته،
یکی دیگر دارد توجیه میکند. فکر می کردم
 فرمانده گروهان است یا دسته. ندیده بودمش تا
 آن موقع. بلند شدیم.می خواست برود،
 دستش را گرفتم. گفتم : " شما فرمانده گروهانی ؟" خندید

گفت: " نه یه کم بالاتر" دستم را فشار داد و رفت.
حاج حسن گفت: "تو اینو نمی شناسی ؟"
گفتم: " نه. کیه ؟"
گفت: " یه ساله جبهه ای، هنوز فرمانده تیپت رو نمی شناسی؟

بازامشب


باز امشب هوس گریه ی پنهان دارم

میل شبگردی در کوچه ی باران دارم
کسی از دور به آواز مرا می‏خواند
از دل این شب پر راز مرا می‏خواند
راهی میکده ی گمشده رندانم
من که چون رازِ دلِ می‏زدگان عریانم
باید از خود بروم تا که به او باز آیم
مست تا بر سر آن راز مگو باز آیم
ابر پوشانده در مخفی آن میخانه
پشت در باغ و بهار است و می‏و افسانه
خِرَد خُرد همان به که مسخّر باشد
عقل کوچکتر از آن است که رهبر باشد 

********* 

خوش باد دوباره یادی از جنگ شده ست
دریاچه ی خاطرات خونرنگ شده ست

امروز دوباره می گدازد این
دل
این دل که برای شهدا تنگ شده
ست

*******************

روی شانه ی غیرت یاد جبهه ها مانده ست
مرگمان اگر دیدید پرچمی رها مانده ست
رفته اند اما نه! کوله بارشان باقی ست
بر زمین نمی ماند ، شانه های ما مانده ست

شهید اوینی



اگر شب قدر، شبی باشد که تقدیر عالم در آن
تعیین می گردد، همه ی شب های جبهه شب قدر است.
و از همین جاست که تاریخ آینده ی کره ی زمین،
 تقدیر می شود. شب هایی که ملائکه ی خدا نازل می گردند
 و ارواح مجاهدان راه خدا را از معارجی که با نور،
 فرش شده است به معراج می برند…
شهید اوینی

بسیجی واقعی

بابام گفت پسرم کجا بودی؟

گفتم: پایگاه

گفت:خجالت نمی کشی چفیه می ندازی

گردنت میری تو خیابون

گفتم :نه برای چی بابا

گفت :بهت متلک نمیگن دوستات

گفتم : بگن برام هدفم مهمتر از حرف دوستامه

گفت :میدونی تو از من مرد تری

گفتم : شما جبهه رفتی جانبازی ولی من هنوز اول راهم

گفت :اون موقع که از جبهه میومدیم اولین نفری

که تو خیابون میدیدمون چفیه مون رو به

عنوان تبرک میگرفت ازمون

ولی حالا ....


گفتم :بابا بسیجی تا آخرش ایستاده و وقتی

از پا میوفته که سرش روی نیزه باشه

بعد دوتایی زدیم زیر گریه



ومن کم آورده ام


تمام دلم را برای تو می نویسم 

غریبه که نیستی میدانی چقدر بی تاب رویت هستم 

میدانی که عاشقانه های زیادی به پایت ریخته ام

دلتنگ نگاه زیبایت خسته ی این شهر وهم آلودم 

دستم را بگیر  

یک کویر یک میدان یک جبهه یک سینه, درد وحرف دارم برایت 

اما تمام دلتنگی هایم رابگذارفقط درنقطه چینها خلاصه کنم 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

ومن کم اورده ام در مقابل عظمت نگاهت ای شهید 

ای زنده ای جاوید همیشه 

برایم دعا کن 

شفاعتم کن......

مجروح16ساله


یک روز مجروحی را به بیمارستان آوردند که حدود 16 سال سن داشت.

هر دو پای وی تا قسمت ران قطع شده بود. وقتی دید گریه سر می‌دهیم،

برای دادن روحیه به ما گفت: دعا کنید پای مصنوعی به من بدهند تا دوباره به جبهه بازگردم.  

منبع :

بیاییدبه اسمان سری بزنیم


 
جایی نوشته بود:بیاید به جبهه
 به آسمان سری بزنید
دل نوشته:
وچطور سر بزنم که پرِ،پرکشیدن
 به آسمان را گناهانم از من گرفته
وشکسته شده پرهایی که قرار بود
 مرا به آسمان برساند

انجا واینجا


سر دادند که روسری ها نیفتند
روسری ها هم از سرها افتادند!!!
آن روز از سه راهی شهادت گذشتند
امروز در دو راهی عافیت مانده ایم!!
آنجا خدا بود و اخلاص
اینجا
شهوت وسرکشی نفس
انجا چشم مجنون بود
واینجا چشم بی دین
انجا عشق پرواز
واینجا
عشق  دنیا
انجا دنیا را سه طلاقه و
اینجا
اسیر دنیا

شهید محمدی

در یکى از شبها - در سال 1362 - ما که با بچه‏ ها در سنگر نشسته بودیم، محمدى -

راننده گریدر - از ما پرسید: «راستى! شما وقتى به سوى جبهه حرکت مى‏کنید،

از خانواده چه‏ طور خداحافظى مى‏کنید؟» گفتیم: مى‏گوییم خداحافظ، یا به امید دیدار!

و اهل خانه پشت سر ما آب مى‏ریزند.‌» محمدى گفت: «مى‏دانید، من همیشه لحظه

حرکت به سوى جبهه، مثل شما مى‏گفتم خداحافظ؛ ولى این دفعه احساس عجیبى داشتم

و ناخداگاه گفتم: این دفعه آخرى است که با پاى خود به خانه آمدم!» چند روز بعد،

در حالى که مشغول زدن جاده بودیم، بچه ‏ها براى نماز و استراحت، محل کارشان را ترک کردند؛

اما محمدى هنوز داشت کار مى‏کرد که ناگهان در حال دورزدن، خمپاره به او اصابت کرد.

وقتى بچه‏ ها محمدى را از ماشین پایین مى‏آوردند، لبخند زیباى رضایت‏بخشى روى

لبانش بود و ما تازه معناى حرفهاى چند شب قبل او را فهمیدیم.   شهید محمدی

منبع : راوى: على‏اصغر حشمتى، ر. ک: خاکریز و خاطره، ص 83 و 84

امیرجبهه های غرب وجنوب

گفتیم: «امیر! جبهه های غرب را بیشتر
 دوست داری یا جنوب را؟»
گفت: «جنوب را؛ چون شهید شدن در گرمای جنوب
 مثل شهید شدن در صحرای کربلاست و من هم دوست دارم
با عطش شهید شوم، در بیابانی سوزان.»
در یکی از گرم ترین روزهای مرداد ماه،
در منطقه شلمچه، پیکری عطشان و غرق به خون را دیدیم.
او کسی نبود جز امیر یارمحمدی، مسئول گروهان
 کوثر از گردان حضرت زهرا سلام الله علیها،
 از لشکر 10 سیدالشهداء علیه السلام.

منبع : برگرفته از کتاب دو رکعت عشق/ علیرضا قزوه

بنی صدر وای به حالت


 

پدر ومادر می گفتند بچه ای و نمی ذاشتن برم جبهه.

یه روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو داره

لباس های «صغری» خواهرم را روی لباس هایم

پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه

آوردن آب از چشمه زدم بیرون.

پدرم گوسفندها را از صحرا می آورد داد زد:

«صغری کجا؟»

برای اینکه نفهمه سیف الله هستم سطل آب

را بلند کردم که یعنی می رو آب بیارم.

خلاصه رفتم از جبهه لباس های خواهرمو پست کردم.

یه بار پدرم اومده بود و از

شهر به پادگان تلفن کرد.

از پشت تلفن به من گفت:

« بنی صدر! وای به حالت! مگه دستم بهت نرسه.»

وزارت خانه

وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه.
نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه.

رفت پیش امام. گفت "باید نامنظم با دشمن بجنگیم

تا هم نیروها خودشان را آماده کنند،

هم دشمن نتواند پیش بیاید."


برگشت و همه را جمع کرد. گفت:
"آماده شوید همین روزها راه می افتیم".
پرسیدیم "امام؟" گفت
"دعامان کردند."

راهیان نور


جایی نوشته بود:بیاید به جبهه
 به آسمان سری بزنید
دل نوشته:
وچطور سر بزنم که پرِ،پرکشیدن
 به آسمان را گناهانم از من گرفته
وشکسته شده پرهایی که قرار بود
 مرا به آسمان برساند

زیارت عاشورا


تا حالا چند مرتبه زیارت عاشورا خوانده ای؟

در تاریخ گیر نکن

بیا به امروز

ببین در کدام جبهه ای؟!

اگر حتی مثل برخی از کوفیان، سکوت کنی،

ناخواسته، یزیدیان را کمک کرده ای!

به هوش باش...

*****

واینجاست که من وتو را می ازمایند

ورفتن به کربلا جان میخواهد که از سرچشمه

حضرت عشق سیر اب شده باشد نه انکه جسمی بخواهد

تا با پای جسم بروی به ان سویی که رفتند عده ای دیگر که

حضرتش را تنها گذاشتند

ای حضرت عشق مرا نیز بپذیر در صف بهترینهاست


چفیـــــه و قمقمه اش کولــــــه و پوتینش را


دید در معرض تهـــدیـــــد دل و دینــــــش را
رفـــــت با مرگ خود احیــــا کند آییـــــنش را

رفت و حتی کسی از جبـــهه نیاورد به شهر
چفیـــــه و قمقمه اش کولــــــه و پوتینش را ...

بعضی ها خندیدند : - داری می ری جبهه یا مدرسه؟

بعضی ها خندیدند:داری می ری جبهه یامدرسه؟
این همه کیف و کتاب با خودت می بری؟ -
می خواهم هم درس بخونم و هم بجنگم ....
اشکالی داره؟ شنیده بود کم سن و سال ها را
 برمی گردانند؛ آهسته کتاب هایش را از ساک
 درآورد و زیرش گذاشت و روی صندلی نشست.
مسئول اعزام نگاهش کرد. اتوبوس حرکت کرد؛
 عده ای از کم سن و سال ها را پیاده کرده بودند.
 آهسته کتاب را از زیرش برداشت هنوز
 نمی دانست مسئول اعزام چرا پیاده اش نکرده بود. 

منبع : سایت صبح

خاطرات اسرا

مصباح الهدی , noor_hedayatمصباح الهدی , noor_hedayatمصباح الهدی , noor_hedayatمصباح الهدی , noor_hedayatمصباح الهدی , noor_hedayat

عراقی ها ، گشته و پیدایش کرده بودند .

آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه .

قد و قواره اش ، صورت بدون مویش ،

صدای بچه گانه اش ، همه چیز جور بود؛

همانطور که عراقی ها می خواستند .

ازش پرسیدند : قبل از اینکه بیایی جنگ ،

چه کار می کردی ؟ گفت:درس میخواندم گفتند

کی تو را به زور فرستاد جبهه ؟ گفت

« چی دارید میگید؟ قبول نمی کردند بیام جبهه

خودم به زور اومدم ، با گریه و التماس» گفتند

اگر صدام آزادت کنه چی کار میکنی ؟ گفت

ما رهبر داریم ؛ هر چی رهبرمون بگه

فقط همین دو تا سوال رو پرسیده

بودند که یک نفر گفت : کات !

با جواب هایش نقشه عراقی ها رو به آب داد. 

منبع : کتاب دانش آموز ،

مجموعه آسمان مال آن هاست ، ص49

جریمه

moteharak3moteharak3moteharak3moteharak3moteharak3moteharak3moteharak3moteharak3moteharak3moteharak3

یه صندوق درست کردو گذاشت توی خونه .

بعد همه رو جمع کرد و از گناه بودن

غیبت و دروغ گفت. بعد هم قرار شد هر کی

از این به بعد دروغ بگه یا غیبت کنه

مبلغی روبه عنوان جریمه بندازه توی صندوق

تا صرف کمک به جبهه و رزمنده ها بشه.

این طرح اینقدر جالب بود که باعث شدهمه

اعضای خانواده خودشون از این گناه

دوری کنندوبه همدیگه دراین موردتذکربدن

  شهید علی اصغر کلاته سیفری

منبع : وقت قنوت ص 145

سلام مهربان.خوش آمدیسلام مهربان.خوش آمدیسلام مهربان.خوش آمدیسلام مهربان.خوش آمدیسلام مهربان.خوش آمدی

عشق بازی با خدا



جبهه یعنی عشق بازی با خدا...


حرمت موی سفید

یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بیسوادی ما را به رخمان بکشد.

هر وقت وارد اتاق می شدم ، نیم خیز هم که شده از جاش بلند می شد .

اگر بیت بار هم می رفتم و می آمدم بلند می شد. می گفتم : علی جان ،

من غریبه هستم ؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ می گفت : احترام به والدین ،

دستور خداست. یک روز که خانه نبودم ، از جبهه آمده بود .

دیده بود یک مشت لباس نشسته گوشه ی حیاطه ، همه را شسته بود

و انداخته بود روی بند . وقتی رسیدم بهش گفتم :الهی بمیرم برات مادر ،

تو با یک دست، چطوری این همه لباس رو شستی؟ گفت :

اگر دو دست هم نداشتم ، باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم

و تو زحمت شستن لباس ها را بکشی !

  شهید علی ماهانی

منبع : نماز،ولایت،والدین،ص 83

خداحافظی


 وقتی محمود برای خداحافظی پیش من آمد، به او گفتم:

«محمود به خاطر دخترت، فعلاً نرو و بالا سر خانواده و پدر و برادران باش»

گفت:«الآن اگر نروم، یک سال یا شش ماه دیگر، شهربانو دختر کوچولویم،

وقتی شیرین زبان تر شد، رفتن به جبهه مشکل تر است.

حالا که صلاح بر این است، شما را به خدا مرا وسوسه نکنید».  

شهید محمود زمانی نیا

منبع : سایت صبح

پدروپسر


عکسی که می بینید، در اوایل سال 1361 در جبهه
 جنوب گرفته شده است. پدری، پسر جوانش را
مهیای حرکت به سوی خط مقدم نبرد می کند.
 گویی پدر، فرزندش را در پوشیدن لباس
 دامادی کمک می کند. با چشم دل که بنگری،
 انگار پیرمرد، به بهانه ی بستن کاردِ نظامی،
تلاش می کند به نوجوانش نزدیکتر باشد و
او را ببوید و شاید در گوشش زمزمه کند:
 "روسفیدم کنی پسرکم"
و باز هم دل ها را به طوفانِ کربلا باید سپرد،
 آن جا که امامِ عشق، شمشیر بر کمر
«علی اکبر»(ع) بست و پاره تن
 خویش را به میدان فرستاد.

جبهه

اینجا جبهه . . .

اینجا جایی بود که پول-شهرت-مقام...
رنگ می باخت...
جایی که با یک (لا اله الا الله)...
به عرش می رسیدی...

اینجا جایی که یه قدم با خدا فاصله داشتی...
اینجا جبهه...
معراج گاه مردان خدا..