شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

شهدا شرمنده ایم

ترکش به جناق سینه و حنجره ی علی خورده بود.
خون زیادی از سمت قلبش بیرون می آمد.

در زیر نور ماه چهره ی علی نورانی تر شده بود.

سعی کردم او را بلند کنم، اما او گفت:
«دیگر دست به من نزنید، این ها آمده اند مرا ببرند،

مگر نمی بینید. من باید بروم. کار من تمام است».


دوتا نفس عمیق کشید، به حالت نیم خیز بلند شد

و ادامه داد:

«السلام علیک یا اباعبدالله (علیه السلام)»

سپس با صورت به زمین افتاد. فرشتگان الهی آمده بودند،

او را تا بارگاه قدسی همراهی کنند،

اما ما فرشته ها را نمی دیدیم.

شهید چمران

از در آمد تو. گفت «لباساى نظامى من کجاست؟ لباسامو بیارین.»
 رفت توى اتاقش، ولى نماند. راه افتاد بود دور اتاق. شده بود مثل وقتى
که تمرین رزم تن به تن مى داد. ذوق زده بود. بالأخره صبح شد و رفت.


فکر کردیم برگردد، آرام مى شود. چه آرام شدنى! تا نقشه ى عملیات را کامل کند
 و نیروها را بفرستد منطقه، نه خواب داشت نه خوراک. مى گفت
 «امام فرمودن خودتون رو برسونید کردستان.» سر یک هفته،
یک هواپیما نیرو جمع کرده بود.   شهید مصطفی چمران

منبع : برگرفته از مجموعه کتب یادگاران |
 انتشارات روایت فتح | رهی رسولی فر

قران


اگر خواستند ما را یاد کنند به ما لطف کنند،

با خواندن قرآن و نماز روح ما را شاد کنند. شهیدداوود قاسمی

شهید رجایی

جوانها و چند نفر از بزرگترهای فامیل را برای تفریح می برد کرج. جوانها در مینی بوس

شروع کردند به همخوانی؛ شعر هم شعر معروف طاغوتی آن زمان ! صدای پیرمردها

در آمده بود که : خجالت بکشید، به جای این مزخرفات ، قرآن بخوانید. صدای رجایی

همه را ساکت کرد: تلاش و جنبش و پرتو امید سرای جاودان می دهد نوید به راه زندگی

با صفا و مهر به درگاه خدا میتوان رسید... شعر حماسی جوانها را به وجد آورده بود.

همه همراه رجایی همخوانی می کردند. زبان جوانها را خوب بلد بود  شهید محمدعلی رجایی

منبع : منبع: کتاب « خدا که هست » نوشته مجید تولایی

یوسف فاطمه


عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر
مهربانی حاکم کل مناطق می شود

شهادت


مثل همیشه خندید و گفت: «مادر من!
شهادت
 سعادت می خواهد .
شهادت قبایی نیست که برتن هرکسی برازنده باشد.»

دایی جون


دایی جون خیلی دلتنگتون

شدم خیلی شرمندتونم.

دردم زیاده ومیدونم که میدونید ولی یه

چیز فقط ازتون میخوام

میخوام یه بار دیگه برام پارتی بازی کنین

از خدا بخواین ببخشتمون وازمون راضی بشه

دایی جون خیلی بدم میدونم ولی شما خوبین.

مگه ادم بدا

دل ندارن مگه ادم بدا نمیتونن

دوباره برگردن

مگه ادم بدا نمیتونن توبه کنن

مگه اله العاصین بگن خدابهشون

سریع جواب نمیده

دایی جون کمک نکنین رفتما نمیخوام

روز قیامت بهم بگین

عجب پسر خواهربدی داشتیم ای کاش ...

دایی از خدا بخواه برام پارتی بازی کن

کمکم کنه خدا

یا اله العاصین

حاج احمدمتوسلیان

منطقه «اورامان» به دلیل وضعیت خاص جغرافیایى و ارتفاعات مختلف، اهمیت ویژه‏اى داشت.

یک سلسله از کوه‏هاى آن منطقه در اختیار عناصر ضد انقلاب بود. در جلسه ‏اى که با

حضور جمعى برادران رزمنده از جمله حاج احمد متوسلیان داشتیم، تصمیم گرفتیم

این ارتفاعات را پاک سازى کنیم. طرح عملیات ریخته و با موفقیت اجرا شد و روى

یکى از ارتفاعات منطقه مزبور پایگاهى ایجاد کردیم. یک روز متوجه شدیم یک نفر که بار

به دوش دارد و حامل یک گالن 20 لیترى است، به طرف پایگاه مى‏آید. نزدیک‏تر که آمد،

فهمیدیم حاج احمد متوسلیان است. او براى رزمندگان مستقر در پایگاه نفت و خرما آورد.

خواستیم بار را از او بگیریم که اجازه نداد. او گفت: من دارم وظیفه‏ ام را انجام مى‏دهم.

حاج احمد متوسلیان همیشه آخرین نفرى بود که غذا مى‏خورد. تا مطمئن نمى‏شد غذا به

همه رسیده، لب به آن نمى‏زد. همیشه در حال نماز، در وقت استراحت و غذا در

کنار برادران بود   حاج احمد متوسلیان

منبع : راوى: صالح بازرگان، ر. ک: روزهای سبز کردستان، ص 147

انقلاب اسلامی


انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی امانت الهی هستند وظیفة همه ما پاسداری
از انقلاب و دستاوردهای آن است.
شهید مجید پازوکی

تمنای وصال

در تمنای نگاهت بی قرارم تا بیایی
من ظهور لحظه ها را می شمارم تا بیایی


خاک لایق نیست تا به رویش پا گذاری

در مسیرت جان فشانم، گل بکارم، تا بیایی . .

بنی صدر وای به حالت


 

پدر ومادر می گفتند بچه ای و نمی ذاشتن برم جبهه.

یه روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو داره

لباس های «صغری» خواهرم را روی لباس هایم

پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه

آوردن آب از چشمه زدم بیرون.

پدرم گوسفندها را از صحرا می آورد داد زد:

«صغری کجا؟»

برای اینکه نفهمه سیف الله هستم سطل آب

را بلند کردم که یعنی می رو آب بیارم.

خلاصه رفتم از جبهه لباس های خواهرمو پست کردم.

یه بار پدرم اومده بود و از

شهر به پادگان تلفن کرد.

از پشت تلفن به من گفت:

« بنی صدر! وای به حالت! مگه دستم بهت نرسه.»

اقا


هزاران کاخ در عالم...
هزاران کاخ مستحکم...
جواهر های دنیا و
هزاران ثروت درهم
هزاران تن...
هزاران سر...
هزاران روح در پیکر...
هزاران دست...
هزاران چشم...
هزاران زلف چون عنبر...
قسم بر ایه ی اطهر...
قسم بر سوره ی کوثر...
که اینهایی که من گفتم
و از این گفته ها بهتر
نمی ارزد به یک موی سپید رهبرم رهبر

خداوندا تو میدانی  ....
ومن چیزی نمیگویم/فقط اورانگهدارش زاسیب وبلاودرد

کربلای4

حاج آقا اوصانلو قبل از عملیات کربلای 4 به بچه‌ها گفت:

«اگر کسی از برادران در بین راه زخمی شد، در صورت امکان، خودش برگردد.

دیگران نباید معطل او بشوند. اگر نتوانست برگردد یا پا به پای دیگران جلو برود،

یا بدون کوچک‌ترین صدایی، طناب را رها کرده و شهادتین بگوید و زیر آب برود.

چون اگر داد و بیداد کند، عملیات لو رفته، همه قتل عام می‌شوند.‌» نزدیک ساعت 9،

دستور حرکت صادر شد. بچه‌ها یکی‌یکی وارد آب شدند؛ ولی هنوز چیزی از ساحل دور

نشده بودند که دشمن، ما را زیر آتش گرفت. عملیات لو رفته بود و عراق به شدت

مواضع ما را می‌کوبید. تعدادی در جا شهید شدند و تعدادی مثل حسن حبیبی،

رضا بیگدلی که در ابتدا زخمی شده بودند، طناب را رها کرده، زیر آب رفتند.

آنها واقعاً مظلومانه شهید شدند.   شهدای مظلوم کربلای 4

منبع : قطعه‌ای از بهشت، ص7.

چهرهای اهل حق


اگر انسان شناخت که خود در جبهه حق است پس دشمن او باطل است ،

حالا باید شناخت که باطل در چه چهره ای و چه قیافه ای ظاهر می گردد.

شهیدعلیمردان موحد

یا مهدی




پر از عطشم، مرا تو دریایی کن
سرشار از احساس و تماشایی کن
هر چند که ما بدیم و پیمان شکنیم
ای خوب بیا دوباره آقایی کن

یک پنجره برای دیدن



یک پنجره برای دیدن

  یک پنجره برای شنیدن
  یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
 در انتهای خود به قلب زمین می رسد

  و باز می شود به سوی وسعت

این مهربانی مکرر آبی رنگ

  یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
  از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
  سرشار می کند
  و می شود از آنجا
 خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

 یک پنجره برای من کافیست

خدایا ببخش



فَکَیْفَ تَتَّقُونَ إِنْ کَفَرْتُمْ یَوْمًا یَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِیبًا
اگر کفر بورزید، پس چگونه خود را
[از عذاب] روزى که کودکان را
 از ترس پیر می کند، حفظ می نمایید ؟!

السَّمَاءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ ۚ کَانَ وَعْدُهُ مَفْعُولًا
و آسمان از وحشت آن شکافته شود
 و قطعاً وعده خدا شدنى است.
سوره مبارک المزمل
آیات شریفه 18،17
وَإِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا ۚ کَانَ عَلَىٰ رَبِّکَ حَتْمًا مَقْضِیًّا
و هیچ کس از شما نیست مگر آنکه
وارد دوزخ می شود، [ورود همگان به دوزخ]
این حکم حتمی پروردگار توست.
سوره مبارک مریم
آیه شریفه 71

لباسهای تو رو می شورم


اخوى; بیا یه دستى به چراغاى ماشین بزن. - شرمنده، کار دارم. دستم بنده. برو فردا بیا. -

باید همین امشب برم خط. بى چراغ که نمى شه. - میبینى که، دارم لباس هام رو مى شورم.

الآنم که دیگه هوا داره تاریک میشه. برو فردا بیا، مخلصتم هستم، خودم درستش مى کنم.

- اصلاً من لباس هاى تو رو مى شورم. تو هم چراغ ماشین من رو درست کن.

هرچقدر بهش گفت «آقامهدى! به خدا شرمندم. ببخشید. نمى خواد بشورى.»

گفتم «ما با هم قرارداد بستیم. برو سرِ کارِت بذار منم کارم رو بکنم.»   شهید مهدی باکری

منبع : کتاب باکری انتشارات روایت فتح

انس با قران


اگر انس با قرآن در شما نبود، قرآن سرمشق ما قرار نمى‏گرفت.

شهیدمحمدحسن ابوالبشرى

مرادریاب

و گاهی که دلم به اندازه ی
 تمام غروب ها می گیرد ...

و من از تراکم سیاه ابرها می ترسم ...
و هیچ کس مهربانتر از تو نیست صدا می زنم ...
کجاست آن یوسف گمگشته مهربانی که
چراغ هدایت به دست در زمین دادگری کند ؟

کجاست مهـدی ... ؟
مرا در یاب ...

شهید تورجی زاده


 ●●●●●●▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬●●●●●
بعد از کربلای پنج گردان به عقب برگشت.
آن زمان محمد فرمانده گردان

شده بود.داخل چادر نشسته بود خیره
 به برگه ای که جلویش بودو

و اشک میریخت.....جلو رفتم وسلام کردم.

برگه اسامی شهدای گردان یا زهرا(س)
در شلمچه بود.تعداد شهدای

ما صدو سی و پنج نفر بود.محمد گفت:خوب نگاه کن.

نود نفر اینها سادات هستند....

فرزندان حضرت زهرا(س),آنهم در عملیاتی
 که یا فاطمه الزهرا (ع)بود.......

تا ابد این نکته را انشا کنید .....
پای این طومار را امضا کنید

هرکجا ماندید در کل امور .....
رو بسوی حضرت زهرا (س) کنید

شهید مهدی زین الدین



آفتاب نزده از خانه می رفت بیرون یک روز،
صدای پایین آمدنش را از پله ها که شنیدم،
رفتم جلویش را گرفتم. گفتم«مهدی جان!
تو دیگه عیال واری. یک کم بیش تر
 مواظب خودت باش.» گفت«چی کار کنم؟
 مسئولیت بچه های مردم گردنمه.» گفتم
 «لااقل توی سنگر فرماندهیت بمون.»
 گفت«اگه فرمانده نیم خیز راه بره،
 نیروها سینه خیز می رن. اگه بمونه
تو سنگرش که بقیه می رن خونه هاشون.»

نماز اقا مهدی زین الدین


شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم.
حاج آقا گفت « می خواهیم بریم سفر.
تو شب بیا خونه مون بخواب. »

بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم.
 ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم
 خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم
آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند.

آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد.
هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم.
انگار کسی ناله می کرد.

از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی
 آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته
 توی ایوان و رفته به سجده.

وزارت خانه

وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه.
نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه.

رفت پیش امام. گفت "باید نامنظم با دشمن بجنگیم

تا هم نیروها خودشان را آماده کنند،

هم دشمن نتواند پیش بیاید."


برگشت و همه را جمع کرد. گفت:
"آماده شوید همین روزها راه می افتیم".
پرسیدیم "امام؟" گفت
"دعامان کردند."

صیاد شیرازی

رفتارش در منزل نمونه رفتار یک انسان بزرگ بود. در منزل خیلی کمک

و همکاری می‌کرد. آگاه بود که چه کاری را بایستی انجام ‌بدهد و قدرت درک

بالایی داشت‌. به خواهر اولش که زبانش ضعیف بود، طوری انگلیسی را

یاد داده بود که بهتر از فارسی می‌نوشت. ‌هر چه به او می‌گفتم‌:

""استراحت کن‌. "" می‌گفت: ""عزیز جان! بگذار همین یک سال که

اینجا هستیم‌، از تمام وقت و امکانات استفاده کنیم و برنامه‌ریزی داشته باشیم "".

  صیاد شیرازیمنبع : شاهد یاران / روایت مادرش