
ترکش به جناق سینه و حنجره ی علی خورده بود.
خون زیادی از سمت قلبش بیرون می آمد.
در زیر نور ماه چهره ی علی نورانی تر شده بود.
سعی کردم او را بلند کنم، اما او گفت:
«دیگر دست به من نزنید، این ها آمده اند مرا ببرند،
مگر نمی بینید. من باید بروم. کار من تمام است».
دوتا نفس عمیق کشید، به حالت نیم خیز بلند شد
و ادامه داد:
«السلام علیک یا اباعبدالله (علیه السلام)»
سپس با صورت به زمین افتاد. فرشتگان الهی آمده بودند،
او را تا بارگاه قدسی همراهی کنند،
اما ما فرشته ها را نمی دیدیم.
اگر خواستند ما را یاد کنند به ما لطف کنند،
با خواندن قرآن و نماز روح ما را شاد کنند. شهیدداوود قاسمی
جوانها و چند نفر از بزرگترهای فامیل را برای تفریح می برد کرج. جوانها در مینی بوس
شروع کردند به همخوانی؛ شعر هم شعر معروف طاغوتی آن زمان ! صدای پیرمردها
در آمده بود که : خجالت بکشید، به جای این مزخرفات ، قرآن بخوانید. صدای رجایی
همه را ساکت کرد: تلاش و جنبش و پرتو امید سرای جاودان می دهد نوید به راه زندگی
با صفا و مهر به درگاه خدا میتوان رسید... شعر حماسی جوانها را به وجد آورده بود.
همه همراه رجایی همخوانی می کردند. زبان جوانها را خوب بلد بود شهید محمدعلی رجایی
منبع : منبع: کتاب « خدا که هست » نوشته مجید تولایی

دایی جون خیلی دلتنگتون
شدم خیلی شرمندتونم.
دردم زیاده ومیدونم که میدونید ولی یه
چیز فقط ازتون میخوام
میخوام یه بار دیگه برام پارتی بازی کنین
از خدا بخواین ببخشتمون وازمون راضی بشه
دایی جون خیلی بدم میدونم ولی شما خوبین.
مگه ادم بدا
دل ندارن مگه ادم بدا نمیتونن
دوباره برگردن
مگه ادم بدا نمیتونن توبه کنن
مگه اله العاصین بگن خدابهشون
سریع جواب نمیده
دایی جون کمک نکنین رفتما نمیخوام
روز قیامت بهم بگین
عجب پسر خواهربدی داشتیم ای کاش ...
دایی از خدا بخواه برام پارتی بازی کن
کمکم کنه خدا
یا اله العاصین

منطقه «اورامان» به دلیل وضعیت خاص جغرافیایى و ارتفاعات مختلف، اهمیت ویژهاى داشت.
یک سلسله از کوههاى آن منطقه در اختیار عناصر ضد انقلاب بود. در جلسه اى که با
حضور جمعى برادران رزمنده از جمله حاج احمد متوسلیان داشتیم، تصمیم گرفتیم
این ارتفاعات را پاک سازى کنیم. طرح عملیات ریخته و با موفقیت اجرا شد و روى
یکى از ارتفاعات منطقه مزبور پایگاهى ایجاد کردیم. یک روز متوجه شدیم یک نفر که بار
به دوش دارد و حامل یک گالن 20 لیترى است، به طرف پایگاه مىآید. نزدیکتر که آمد،
فهمیدیم حاج احمد متوسلیان است. او براى رزمندگان مستقر در پایگاه نفت و خرما آورد.
خواستیم بار را از او بگیریم که اجازه نداد. او گفت: من دارم وظیفه ام را انجام مىدهم.
حاج احمد متوسلیان همیشه آخرین نفرى بود که غذا مىخورد. تا مطمئن نمىشد غذا به
همه رسیده، لب به آن نمىزد. همیشه در حال نماز، در وقت استراحت و غذا در
کنار برادران بود حاج احمد متوسلیان
منبع : راوى: صالح بازرگان، ر. ک: روزهای سبز کردستان، ص 147
در تمنای نگاهت بی
قرارم تا بیایی
من ظهور لحظه ها را می شمارم تا بیایی
خاک لایق نیست تا به رویش پا گذاری
در مسیرت جان فشانم، گل بکارم، تا بیایی . .

پدر ومادر می گفتند بچه ای و نمی ذاشتن برم جبهه.
یه روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو داره
لباس های «صغری» خواهرم را روی لباس هایم
پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه
آوردن آب از چشمه زدم بیرون.
پدرم گوسفندها را از صحرا می آورد داد زد:
«صغری کجا؟»
برای اینکه نفهمه سیف الله هستم سطل آب
را بلند کردم که یعنی می رو آب بیارم.
خلاصه رفتم از جبهه لباس های خواهرمو پست کردم.
یه بار پدرم اومده بود و از
شهر به پادگان تلفن کرد.
از پشت تلفن به من گفت:
« بنی صدر! وای به حالت! مگه دستم بهت نرسه.»
حاج آقا اوصانلو قبل از عملیات کربلای 4 به بچهها گفت:
«اگر کسی از برادران در بین راه زخمی شد، در صورت امکان، خودش برگردد.
دیگران نباید معطل او بشوند. اگر نتوانست برگردد یا پا به پای دیگران جلو برود،
یا بدون کوچکترین صدایی، طناب را رها کرده و شهادتین بگوید و زیر آب برود.
چون اگر داد و بیداد کند، عملیات لو رفته، همه قتل عام میشوند.» نزدیک ساعت 9،
دستور حرکت صادر شد. بچهها یکییکی وارد آب شدند؛ ولی هنوز چیزی از ساحل دور
نشده بودند که دشمن، ما را زیر آتش گرفت. عملیات لو رفته بود و عراق به شدت
مواضع ما را میکوبید. تعدادی در جا شهید شدند و تعدادی مثل حسن حبیبی،
رضا بیگدلی که در ابتدا زخمی شده بودند، طناب را رها کرده، زیر آب رفتند.
آنها واقعاً مظلومانه شهید شدند. شهدای مظلوم کربلای 4
منبع : قطعهای از بهشت، ص7.
اگر انسان شناخت که خود در جبهه حق است پس دشمن او باطل است ،
حالا باید شناخت که باطل در چه چهره ای و چه قیافه ای ظاهر می گردد.
شهیدعلیمردان موحد

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت
این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار می کند
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
اخوى; بیا یه دستى به چراغاى ماشین بزن. - شرمنده، کار دارم. دستم بنده. برو فردا بیا. -
باید همین امشب برم خط. بى چراغ که نمى شه. - میبینى که، دارم لباس هام رو مى شورم.
الآنم که دیگه هوا داره تاریک میشه. برو فردا بیا، مخلصتم هستم، خودم درستش مى کنم.
- اصلاً من لباس هاى تو رو مى شورم. تو هم چراغ ماشین من رو درست کن.
هرچقدر بهش گفت «آقامهدى! به خدا شرمندم. ببخشید. نمى خواد بشورى.»
گفتم «ما با هم قرارداد بستیم. برو سرِ کارِت بذار منم کارم رو بکنم.» شهید مهدی باکری
منبع : کتاب باکری انتشارات روایت فتح




وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه.
نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه.
رفت پیش امام. گفت "باید نامنظم با دشمن بجنگیم
تا هم نیروها خودشان را آماده کنند،
هم دشمن نتواند پیش بیاید."
برگشت و همه را جمع کرد. گفت:
"آماده شوید همین روزها راه می افتیم".
پرسیدیم "امام؟" گفت
"دعامان کردند."

رفتارش در منزل نمونه رفتار یک انسان بزرگ بود. در منزل خیلی کمک
و همکاری میکرد. آگاه بود که چه کاری را بایستی انجام بدهد و قدرت درک
بالایی داشت. به خواهر اولش که زبانش ضعیف بود، طوری انگلیسی را
یاد داده بود که بهتر از فارسی مینوشت. هر چه به او میگفتم:
""استراحت کن. "" میگفت: ""عزیز جان! بگذار همین یک سال که
اینجا هستیم، از تمام وقت و امکانات استفاده کنیم و برنامهریزی داشته باشیم "".
صیاد شیرازیمنبع : شاهد یاران / روایت مادرش