


یک روز شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر عاشورا، از منطقه آمد. خیلی خسته بود.
یک قوطی کمپوت برای او باز کردیم. کمپوت را نزدیک دهانش برد. یک لحظه مکث کرد
و به فکر فرو رفت. قوطی کمپوت را زمین گذاشت و پرسید: آیا به همه بچهها از این داده اید؟
گمان کردیم که منظور ایشان همه افراد آن چادر است. گفتیم: آری. گفت:
آیا به کل لشکر کمپوت داده اید؟ گفتیم: خیر. گفت:
هر وقت به کل لشکر کمپوت دادید، من هم میخورم. شهید مهدی باکری
منبع : راوی: اکبر سعادت لو، ر. ک: روایت عشق، ص 73.




بعدازآنکه برادر رستمى -از سرداران گروه شهید چمران
درستادجنگهاى نامنظم به شهادت رسید، به دوستان پیشنهاد
کردیم به دکتربگوییم سیداحمد مقدمپور را به جاى رستمى
بگذارد.سید، پانزده سال پیش از شروع جنگ در هوابرد
شیراز بود.سپس از آنجا استعفا داد و ریاست حسابدارى
یک شرکت را در شیراز عهده دار شد. او به حدى به مال
دنیا بىتوجه بود که وقتى دید ما ماشین کم داریم، به
شیراز رفت و وسایل شخصى خودش را فروخت و یک جیپ لندرور
خرید و به جبهه آورد تا از آن استفاده کند. آنقدر
عجله داشت که به محضر هم نرفت تا آن را به ثبت برساند.
بعد از شهادت سید، نتوانستیم دفترچه آن جیپ را
پیدا کنیم. سید احمد مقدم پور
منبع : راوى: مهدى چمران، ر. ک:
دشت آزادگان در هشت سال دفاع مقدس، ص 534


تمام هستی ام را خاک قدمت می کنم تا
شاید نظرى به جاده دلم بیندازى ، چرا که تو
آفتاب یقینى ، که امید فرداها هستى ،
تو بهار رؤیایى که مانند طراوت گل سرخ
می مانى و نرم و سبز و لطیفى ، تو معنى
کلمات آسمانى هستی که دستهایش
براى آمدنت به زمین دعا می کند.
سالها پیش سرباز خوزستانی پس از
اموزشی موقع تقسیم دید افتاده مشهد
دلگیر و غمگین شد
از طرفی ارادتش به اقا و از طرفی اوضاع بد مالی خانوادش
اولین شبی که مرخصی گرفت با همون لباس سربازی رفت حرم اقا
تا درد دل کنه و دلتنگیش رو به اقا بگه
ساعتها یه گوشه حرم اشک ریخت
وقتی برگشت به کفشداری تا پوتینهاش رو بگیره
دید واکس زده و تمیزن
کفشدار با جذبه با اون هیبت و موهای جوگندمی
وقتی پوتین هاش رو داد نگاهی به چشم سرباز
که هنوز خیس و قرمز از گریه بود کرد
ادامه مطلب ...




هر روز جمعه عاشقان منتظر آمدنت هستند
و ثانیه ها را به خاطر دیدنت می شمارند ؛
چرا که همه هفته به امید جمعه می مانیم و
هنگامى که جمعه فرا می رسد زمین و زمان
بوى تو را می دهد ؛ امّا غروب جمعه دلم را
می شکند و هنگامى که جمعه می رود دلم می
چرا که روزى که وعده داده اى که خواهم
آمد بدون تو سپرى شد !

یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند
یا بی سوادی ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد
اتاق می شدم ، نیم خیز هم که شده ، از جاش بلند می شد.
اگه بیست بار هم می رفتم و می آمدم ، بلند می شد.
می گفتم: علی جان ، مگه من غریبه هستم؟ چرا
به خودت زحمت می دی؟ می گفت:« احترام به والدین ،
دستور خداست.» یک روز که خانه نبودم ، از
جبهه آمده بود ، دیده بود یک مشت لباس نشسته
گوشه ی حیاطه ، همه را شسته بود و انداخته
بود روی بند. وقتی رسیدم ، بهش گفتم: الهی بمیرم
برات مادر ، تو با یک دست ، چطوری این لباس
رو شستی؟ گفت: «اگه دو دست هم نداشتم ،باز
هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو ،
زحمت شستن لباس ها رو بکشی! شهید علی ماهانی
منبع : نماز ، ولایت ، والدین ،ص83


مردم! شما را به یادآوری مرگ،
سفارش مى کنم،
از مرگ کمتر غفلت کنید،
چگونه مرگ را فراموش مى کنید در
حالى که او شما را فراموش نمى کند؟
و چگونه طمع مى ورزید در حالى
که به شما مهلت نمى دهد؟
مرگ گذشتگان براى عبرت شما کافى
است، آنها را به گورشان حمل
مى کردند، بى آن که بر مرکبى سوار باشند،
آنان را در قبر فرود آوردند
بى آن که خود فرود آیند.
( نهج البلاغه / خطبه ۱۸۸)

شنیده ام که با نماز خواندن شماست که
خورشید جان می گیرد و با هر نفس شماست که
روشنتر می شود. آخر از حریم کدامین بهارى که
عاشقانت با شنیدن نامت به قامت سبزت می ایستند
و قلبهایشان را به سوى شما روانه می سازند


نمایی که مشاهده می کنید متعلق
به یکی از لحظات دردناک و
ماندگار دفاع مقدس است.
لحظاتی که در آن ایام زیاد
تکرار می شد؛ تصویری از
وداع
آخر دو دوست با یکدیگر.



اللّهمّ عَظمَ سلطانُک:
بارالها فرمانروایی تو بزرگ است.
وَخَفی مُکرُک:
وچاره جویی تو پنهان
وَظَهَراَمرُک:وفرمانت آشکار
وَغَلَب قَهرُک وَ جرَت قُدرَتُک:
وقهرت چیره و توانت جاری.
وَلا یُمکِنُ الفرارُ مِن حُکومَتِک:
وامکان فرارازحکومت تو نیست.
و لا یمکن الفرار من حکومتک.........
در عملیات بدر، مسئول دیده بانی لشکر عاشورا بودم.
در قسمتی از منطقه، نیروهای رزمی فراوانی
مستقر شده بودند. با دادن مختصات آنجا، از آتشبار
خواستیم که آن نقطه را گلوله باران کنند؛ ولی
در عمل مشاهده کردیم آتش کمی روی دشمن میبارد و گلولهها
هم بدون هیچ گونه دقتی شلیک میشود. روز بعد،
از میزان گلولههای ما روی دشمن کاسته شد. و با
آنکه تقاضای حجم بیشتری از آتش کردم، دیدم که در هر
پنج دقیقه، فقط یک گلوله شلیک میشود. هر چه با آتشبار
تماس گرفتم، پاسخی نشنیدم. بعد از مدتی، از پشت
بی سیم شنیدم که یکی از نیروهای خودی میگفت: چشم،
تا آخرین گلوله خواهیم زد، شما نگران نباشید.
وقتی دیدیم از دست توپخانه کاری برنمی آید،
با آرپی جی شلیک کردیم. بعد از مدتی مجبور به
عقب نشینی شدیم. وقتی به محل آتشبار رسیدیم،
متوجه شدیم که دشمن آنجا را بمباران شیمیایی
کرده است. همه را برده بودند و فقط یک سرباز
مانده بود که چشمانش بر اثر گازهای شیمیایی
بینایی خود را از دست داده بود. در عین حال،
با استفاده از قوه لامسه خود، گلوله را در
توپ میگذاشت و شلیک میکرد. چنین کاری برای
یک نابینا، آن هم با توپ 130 - که لولهاش بالاست
و برای هر بار شلیک باید لولهاش را پایین آورد -
بسیار سخت بود. وقتی این همه ایثار و از
خودگذشتگی را از آن سرباز دیدم، بسیار متأثّر شدم.


مردم عزیز ایران! شما در آزمایش الهی قرار گرفتهاید و تا به حال از
عهدهی آن برآمدهاید سعی کنید از این به بعد هم همانگونه باشید
و افتخار کنید که خداوند شما را وسیلهی نجات
اسلام قرار داده است. شهید علی آراسته

دنیا را نور فرا می گیرد و غفلت از
دلهایمان پر می کشد و جهل ونادانی می میرد
وگلهای دانایی می شکفند رایحه در رایحه
وعطر ایمان همه ی جهان را فرامی گیرد ودنیا
پر می شود از عطر ذات حق وچه دنیایی
باشکوهی خواهیم داشت اگر تو بیایی .