شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

ارتفاعات قامیش



سال 1366. ش بود و ستون گردان کنار «ارتفاع قامیش» و زیر پای عراقیها قرار داشت.
باران بی‌امان می‌بارید و لباسها را خیس و سنگین کرده بود. گونیهایی هم که عراقیها
 مثل پله زیر کوه چیده بودند؛ به‌خاطر گل و لای، لیز شده بود و مایه مشکل و دردسر
رزمندگان شده بود. بچه‌ها سعی داشتند برای رهایی از باران، به داخل غار بزرگ زیر
 قله بروند؛ ولی با وجود سُر بودن گونیها، با مشکل مواجه شده بودند؛ اما یک گونی با
بقیه فرق داشت و لیز و سُر نبود. بسیجیها که پایشان را روی آن می‌گذاشتند، می‌پریدند
آن طرف آب و داخل غار می‌شدند. البته گونی هر از چندگاهی تکان می‌خورد. شاید آن شب
غیر از من و یکی دو نفر، هیچ بسیجی‌ای نفهمید که علی آقا پله شده بود برای بقیه. ما که
از این راز باخبر شدیم، اشکهامان با باران قاطی شده بود.   شهید علی چیت سازیان

منبع : راوی: محمود نوری، ر.ک: دلیل، ص 239

کمین



هر شب می رفتیم گشت، می خوردیم به کمین عراقی ها.
دست هم را حسابی خوانده بودیم.
آمدیم گزارش دادیم به علی آقا.
محکم و قاطع گفت: « یه جای کار شما عیب داره!»
اولش نگرفتیم که منظورش چیه. گفتیم که از هر طرف میریم، گشتی های
عراقی مقابلمان سبز می شن. سرش را پایین انداخت و گفت:«مشکل درون شماست.
 برید ببینید چه گناهی روز قبل مرتکب شده اید.
خدای متعال این کمین های دشمن را مقابلتان گذاشته تاروی خودتان کار کنید.برید.»*
شهید علی چیت سازان

عملیات خیبر

پنجمین شب از عملیات خیبر بود. یک بسیجىِ اهل مراغه به نام حضرتى از من پرسید:

«برادرعابدى! چرا اجازه ندادى خط اوّل بروم؟» مى‏دانستم معلم است و چهار بچه قد و نیم قد دارد.

گفتم: «به موقع مى‏گم.‌» هفتمین روز از عملیات بود. جنگ سختى داشتیم.

خسته و کوفته برگشتیم تا کمى استراحت کنیم. کانکس اورژانس، پنج تخت

بیمارستانى داشت. مى‏خواستم روى تخت اوّل بخوابم که حضرتى آمد و گفت:

«برادر عابدى! شما جاى من بخواب و من جاى شما مى‏خوابم.‌» پرسیدم: «چرا؟»

گفت: «کلیه‏ هاى من ناراحت است. شبها زیاد بیرون مى‏روم.

نمى‏خواهم شما را زیاد اذیت کنم.‌» جایمان را عوض کردیم و خیلى

زود خوابم برد. سپس، عراقیها با توپ فرانسوى، آنجا را سخت کوبیدند؛

به حدى که دو گردان از لشکر عاشورا عقب ‏نشینى کردند؛ ولى با این حال،

ما بیدار نشدیم تا اینکه یکى از گلوله‏ ها به کنار کانکس خورد و از خواب پریدم.

به بچه‏ ها گفتم بروید بیرون. صداى حضرتى نمى‏آمد.

چراغ قوه را که روشن کردم، دیدم مغزش روى صورتش ریخته

و در حال شهادت است.   شهید حضرتی

منبع : ر. ک: آشنایى‏ها، ص 56 و 57

تیمسار نزاررئیس کمسیون اسرا

تیمسار نزار رئیس کمیسیون اسرا در عراق افسر مغرور و سنگدلی بود.

یک روز برای بازرسی به اردوگاه ما آمد پس از بازدید داشت از در اردوگاه بیرون

می رفت که آقای ابوترابی خودش را به او رساند گفت : این گیوه ها رو یکی از اسرا

بافته به یادگار از طرف همه به شما هدیه می کنم. تیمسار با تعجب پرسید :شما کی هستید؟

گفت : ابوترابی هستم. تیمسار که در جمع افسران عالی رتبه درجه دار و

محافظانش ایستاده بود دستانش را بالا آورد و به حاج آقا احترام نظامی کرد

اسرای ایرانی و عراقی هایی که آنجا ایستاده بودند مات و مبهوت به این

صحنه نگاه می کردند . تیمسار مدتی با حاج آقا صحبت کرد بعد به فرمانده

اردوگاه دستور داد برخی امکانات رفاهی را برای اسرا فراهم کند.

  حجت الاسلام سید علی اکبر ابوترابی

منبع : برگرفته از پایگاه ابوترابی

خاطرات اسرا

من در دوران اسارت دو بار شاهد تعریف عراقیها

از امام خمینى‏رحمه الله و رزمندگان ایرانى بودم.

روزى یک سرباز عراقى پشت پنجره آمد و گفت:

آب مى‏خواهى؟ او به من آب داد و گفت: قدر خودتان

را بدانید. سپس صحبت کرد و از ما تعاریف فراوانى نمود.

ابتدا گمان بردم کلکى در کار است. او در بین

صحبتهایش گفت: خوشا به حال شما! شما سربازانِ

آدم بزرگى هستید. (منظورش امام خمینى‏رحمه الله بود)

ولى ما خیلى بدبختیم، جزو اشقیا هستیم؛

زیرا در شمار سربازان صدام قرار داریم.

این حرف را که زد، متوجه شدم کلکى در کار نیست؛

چون اگر مى‏خواست حقّه بزند، به صدام توهین نمى‏کرد؛

این جرم بزرگى براى او محسوب مى‏شد.  

 

شیمیایی


توی خط مقدم فاو بودیم
بچه ها سر آر پی جی رو باز می کردند
 و داخلش سیر می ریختند
شلیک که می کردیم بر اثر انفجار و گرما ،
 بوی تند سیر فضا رو می پوشاند
بیچاره عراقیها فکرمی کردندایران شیمیایی زده
یه ترسی وجودشون رو می گرفت که بیا و ببین

شکار تانک


شب دکتر آماده باش داد. حرکت کردیم سمت اهواز.


چند کیلومتر قبل از شهر پیاده شدیم.


خبر رسید لشکر 92 زمین گیر شده.


عراقى ها دارند مى رسند اهواز. دکتر رفت شناسایى.


وقتى برگشت، گفت «همین جا جلوشان را مى گیریم.


از این دیگر نباید جلوتر بیایند.» ما ده نفر بودیم،


ده تا تانک زدیم وبرگشتیم.عراقى هاخیال کرده بودند


از دورباخمپاره مى زنندشان.تانک هاراگذاشتندورفتند.


  شهید مصطفی چمران


منبع : برگرفته از مجموعه کتب یادگاران


| انتشارات روایت فتح | رهی رسولی فر

بسیجی نوجوان


اواخر عملیات والفجر1، بسیجی نوجوانی را دیدم
 که زیر آتش سنگین تفنگش را بغل کرده و
به آن لب های قاچ قاچ شده اش زبان می کشد.
 پرسیدم: «چته تشنه ای؟» دیدم نگاه عمیقی به من
انداخت ولی چیزی نگفت.

گفتم: «اگر زرنگ باشی می تونی از زیر آتش عراقی ها
 سینه خیز بندازی توی کانال و برگردی عقب. اون جا
آب هست، جگرت را خنک کن».

چشم هایش گرد شدند، با یک بغضی که توی صدایش بود
 به من گفت: «مشدی! اگه می بینی این جا
 نشسته ام، واسه اینه که رمقی به جونم نمونده.
آره تشنمه خیلی! ولی به جون امام اگر به اندازه ی
یه در قمقمه آب بود که توی حلقم بریزم،
 اون وقت پا می شدم و به اون بعثی های نامردی که
 اون بالا دارن هلهله می کنند نشون می دادم
 به کی می گن مرد!

از خودم شرمم اومد. توی آخرین پاتک اون شیربچه ی
 بسیجی همون جا موند و با آن که حتی رمق سرپا
ایستادن را نداشت. نه فقط به عراقی ها که به
 خود من و امثال من هم نشون داد که چه قدر مرده.

بی سیم چی

52.gif52.gif52.gif52.gif52.gif


سعید قاسمی که درنبرد عملیات والفجر مقدماتی ،

مسئولیت واحد اطلاعات وعملیات لشگر 27محمد رسول الله(ص)را

بر عهده داشت از سرنوشت گردان حنظله می گوید : ساعت های

آخر مقاومت بچه ها در کانال ،بی سیم چی گردان حنظله حاج همت را خواست

.حاجی آمد پای بی سیم وگوشی را به دست گرفت صدای ضعیف وپر از خش خش

را از آن سوی خط شنیدم که می گوید :احمد رفت ،حسین هم رفت .

باطری بی سیم دارد تمام می شود .عراقی ها عن قریب می آیند تا مارا خلاص کنند

.من هم خدا حافظی می کنم . حاج همت که قادر به محاصره

تیپ های تازه نفس دشمن نبود ،همانطور که به پهنای

صورت اشک می ریخت،گفت :بی سیم را قطع نکن ...حرف بزن .

هر چی دوست داری بگو ،اما تماس خودت را قطع نکن .

صدای بی سیم چی را شنیدم که می گفت :سلام ما را به امام برسانید .

از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم،

ماندیم وتا آخر جنگیدیم. 

منبع : مبنع:رد خون


7.gif7.gif7.gif7.gif7.gif7.gif