
به آسمان سری بزنید
دل نوشته:
وچطور سر بزنم که پرِ،پرکشیدن
به آسمان را گناهانم از من گرفته
وشکسته شده پرهایی که قرار بود
مرا به آسمان برساند

قصه ماندن وبودن را نمیدانم
گاهی حال دلم به حد مرگ خراب می شود
انقدر خراب که ماندن میسر نیست
گاهی یادم می اید گناهانم
مرا مچاله کرده است
به خود نگاه میکنم شرمنده
میشوم از بندگی
وبه تو نگاه میکنم امیدوار
حال دل خراب مرا تو آباد میکنی.


اشتباهم این بود
جای خدا
خودم رابه خودم سپردم!




نُه ماه رفت و آمد تا استخدامش کردند.
توی همین رفت و آمدها به سایت نطنز،
گاهی می آمد پیش ما. کنار خوابگاه خانه
اجاره کرده بودیم. یک شب تا ساعت دو با
مصطفی سر مسائل سیاسی روز بحث می کردم.
نمی دانم چطور شد که بحثمان کشید به هسته ای.
برایم عجیب بود که چرا مصطفی می خواهد
برود نطنز. آن وقت ها از صد نفر بچه ها،
یکی هم نمی رفت آنجا؛ نه پستی بود،
نه مقامی، نه حقوق بالایی. عوضش دوری بود
و غربت و سختی رفت و آمد. حتی حرفش بود
که اسرائیل می خواهد مراکز هسته ای مان
را بمباران کند. مصطفی آن شب گفت: "
می دونم راهی که دارم می رم،
ممکنه ختم به شهادت بشه."
روایت 34... یادگاران/ کتاب احمدی روشن

جای ماهی کجاست؟ در دریا
پس چرا زیر خاکها بودند؟
ماهی و خاک! قصه تلخی است
کاش در آبها رها بودند
دست بسته به شهر آوردند
صد و هفتاد و پنج ماهی را
ماهی و دست بسته زیر خاک!
من نمی فهمم این سیاهی را
این سیاهی که یک نفر با خاک
بکشد ساکنان دریا را
ماهی و دست بسته زیر خاک
حل کند یک نفر معما را!
بیست و نه سال منتظر بودیم
پیرمان کرد داغ ماهیها
خانه روشن شد از رسیدنشان
تا که طی شد فراق ماهیها

هجر جانکاهت به درازا کشید، چشمها فرو خفتند،
جز چشمان شیداى شیفتگان، که در شب یلداى غیبت،
طلوع خورشید جهان آراى تو را مىجویند،
اى خورشید فروزان هستى،
گونی های نان خشک راچیده بودیم کنار انبار.حاجی وقتی فهمید خیلی عصبانی شد.
پرید به ما که«دیگه چی ؟ نون خشک معنی نداره.» ازهمان موقع دستور داد
تا این گونی ها خالی نشده کسی حق ندارد نان بپزد و بدهد به بچه ها.
تامدتها موقع ناهار و شام، گونی ها را خالی می کردیم وسط سفره ونان های
سالم تر راجدا میکردیم و می خوردیم . شهید ابراهیم همت
ای امت اسلام! ای ملت ایران! هرگز فریب منافقین و روشنفکران
غرب زده و شرق زده را نخورید و برای دفاع از اسلام و انسانیت
و آزادی دریغ نورزید که (الاسلام یعلو و لایعلی علیه)
روحانی شهید قدمعلی رییسی

جان به لب آمده در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صـبـح امـیـد؟

آخر این عشق مرا خواهد کشت عـاقـبـت داغ مـرا خـواهـی دیــد...
” الـسلـامُ عَـلَیـکَ یـاعَلیَّ بنَ موسـی،اَیُّـهَـا الـرّضــا “
و شـمـا ، بـشنـویـد و جـوابـم را بـدهـیـد !!
کـه : اَنــتـَــ تـَسمَـعُ کَلـامــی ، وَ تــرّدُ سَلـامـی …
اُطـلُبنــی …

جمعی از یکی از اولیاء خدا درخواست نصیحت کردند.
فرمود:«هر کدامتان می داند کی می میرددستش رابالا برد!»
کسی دست بالا نبرد.
سپس فرمود:« هر که برای مرگ کاملاً آماده است
دست بالا گیرد!»
باز هم کسی نبود.
فرمود:«در حیرتم ازگروهی که نه وقت رفتنشان رامی دانند
و نه آماده ی سفرند!!!»
┘◄پ.ن:آیا ما آماده ایم؟

در یکى از شبها - در سال 1362 - ما که با بچه ها در سنگر نشسته بودیم، محمدى -
راننده گریدر - از ما پرسید: «راستى! شما وقتى به سوى جبهه حرکت مىکنید،
از خانواده چه طور خداحافظى مىکنید؟» گفتیم: مىگوییم خداحافظ، یا به امید دیدار!
و اهل خانه پشت سر ما آب مىریزند.» محمدى گفت: «مىدانید، من همیشه لحظه
حرکت به سوى جبهه، مثل شما مىگفتم خداحافظ؛ ولى این دفعه احساس عجیبى داشتم
و ناخداگاه گفتم: این دفعه آخرى است که با پاى خود به خانه آمدم!» چند روز بعد،
در حالى که مشغول زدن جاده بودیم، بچه ها براى نماز و استراحت، محل کارشان را ترک کردند؛
اما محمدى هنوز داشت کار مىکرد که ناگهان در حال دورزدن، خمپاره به او اصابت کرد.
وقتى بچه ها محمدى را از ماشین پایین مىآوردند، لبخند زیباى رضایتبخشى روى
لبانش بود و ما تازه معناى حرفهاى چند شب قبل او را فهمیدیم. شهید محمدی
منبع : راوى: علىاصغر حشمتى، ر. ک: خاکریز و خاطره، ص 83 و 84
مبارزه ما مبارزه بر سر خاک و زمین نمی باشد بلکه مبارزه
ما در عقیده مان می باشد و این اعتقاد و ایمان ماست که دشمنان را به
لرزه افکنده و آنان را به تکاپو انداخته است. شهید علی نصیرزاده

آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید؟
سوخت در آتش و خاکستـر شد وعـده هـای تـو بـه دادش نـرسـید

ان شاءالله خداوند به ما یقین عطا کند تا با یقین خدا را عبادت کنیم. خدایا،
تو را به جلالت به ما یقین عطا کن. شهید بهنام میری
|
حضرت امام علی علیه السلام: قَدِّموا خَیرا تَغنَموا، وأخلِصوا أعمالَکُم تَسعَدوا؛ غررالحکم، ح۶۷۷۹ نیکى پیش فرستید تا بهرهمند شوید و کارهایتان را خالص سازید تا به سعادت برسید |
بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقین
اگر همه چیز با مذاکره حل میشد،
حضرت فاطمه(س) سیلی نمیخورد...
اگر همه چیز با مذاکره حل میشد
علی(ع) را با طناب نمیبردند...
اگر همه چیز با مذاکره حل میشد،
جگر امام حسن(ع) پاره پاره نمیشد...
اگر همه چیز با مذاکره حل میشد،
امام حسین(ع) را سر نمیبریدند...
مگر امام حسین(ع) با آنها صحبت نکرد...
پاسخ آنها: تیر سه شعبه برگلوی علی اصغر(ع)...
خدایا رهبرم چه میکشد!!!
اللهم عجل لولیک الفرج
یازهــــــــــــرا سلام الله علیها