








یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
در عملیات بدر، حاج عباس پس از سرکشی سنگرهای اطراف، به سنگر دیدهبانی بازگشت.
در یک لحظه با شنیدن صدای مهیبی روی زمین دراز کشیدم خوب دقت کردم تا بدانم
گلوله تانک کجا اصابت کرده ، خدایا چه میبینم؟! توی این سنگر حاج عباس بود!
او را از سنگر بیرون کشیدم. ترکشی پشت سرش را متلاشی کرده بود اما چشمهایش
هنوز نگران بسیجیان بود. او را داخل قایق گذاشته و با سرعت به طرف پست امداد
حرکت کردیم. اما دیگر فایدهای نداشت همه چیز تمام شد ... قایق آرام به طر ف
اورژانس حرکت کرد در حالیکه حاج عباس با چهرهای معصوم در زیر پتو آرمیده بود.
پیکر خونی و خیس او را داخل آمبولانس گذاشته و به سمت دوکوهه راه افتادیم و به
نیت آخرین وداع، پیکر او را دور زمین صبحگاه طواف داده به سمت تهران حرکت کردیم.
عباس کریمی روز 23/12/1363 و در سالروز شهادت حاج همت به او پیوست و
این تاریخ برای دومین بار در خاطره لشگر 27 محمد رسول الله (ص) جاودانه شد
. 2 روز بعد پیکرش در کنار مزار شهید اقاربپرست به خاک سپرده شد و بار
دیگر مسافری از جزیره مجنون به بهشت زهرا (س) میهمان گشت. شهیدعباس کریمی
منبع : خاطراتی از کتاب: دجله در انتظار عباس



سلام اینبار میخواهم از بغضهای فرو خورده ام
بگویم از انچه این روزها گاهی میشنوم
وجواب دادنش هم برایم سخت است
انروزترهای جنگ واتش وگلوله وخمپاره وترکش
بچه هایمان را در جنگی نابرابر بر سر تمام ارمانهایمان
بر سر ناموسمان وسرزمینمان دادیم که باعث افتخارمان است
واینروزها دیگراتش جنگ سرد شده است دیگر خمپاره ای نیست
دیگر سر قطع شده یا یادگاری میدان مین بر بدنهای عزیزانمان
خبری نیست.اینروزهاگاهی در همین فضای مجازی
داغهایی از جنس حرفهای بی انصافی از جنس حرفهای
نادانسته به من میزنندومیدانم که انهایی که میزنندیانمیدانند
یاخودشان را زیادبالا دستی میدانند.عده ای که به قول خودشان
خدا را هم قبول ندارند وبه قول من خدا هم انها را.
همین هایی که گاهی تز روشنفکری خفه شان کرده است
همین هایی که هنوز غوره نشده دنبال مویز شدن بودند
همین هایی که انروزترها پدرانشان، پدرانمان را مسخره میکردند
وجبهه رفتنشان را به تمسخر میگرفتند وحال فرزندانشان
ماها را....وبدانند که ماتااخرین قطره خونمان ازولایت فقیه
دست بر نمیداریم.انهایی که ازادی رادرفراسوی این
مرزها میدانند بدانند که ما را باانها کاری نیست
وبهترکه بدانند این سرزمین که با خون هزاران هزار شهید
پا بر جا مانده است
هیچگاه به چنین ادمهایی احتیاج نداشته وندارد
که تاریخ از اینگونه افراد که سرزمینشان را به
کم ترین بها فروخته اند زیاد دارد.
گلویمان از نبودن عزیزانمان بغضی دارد
به پهنای تاریخ بودنمان در دنیا
وبغض حرفهای این افراد نیز انقدر سنگین هست
که انها را ارام کند وبا فشردن گلوی ماها ارام میگیرند
بدانیدماباتمام وجودازامدن انهایی که شمادنبالشان هستید
با فشار دستهای شما بر گلویمان وبغضهای فروخورده
مان می ا یستیم ولحظه ای نمیگذاریم سودای شما به
حقیقت مبدل شود واجنبی را به این کشور راه نمیدهیم
ای مرگ بر این دنیایی که برای خودتان ساختید
وهمیشه طلبکار بوده ایدازاول تاریخ تااخر نفسهایتان
وحتی در کربلا نیز به جیفه ای حسین راتنها گذاشتید
.....
دایی های عزیزم خوب شد که رفتید وندیدید
انهایی که مسخرتان میکرده اندرا که به مِلکی رسیدند
حال فرزندانشان به مصاف ما امدند.تزویر این روزها
چهره ای دیگر نشان داده است
انها از خدا هم مذهبی تر شده اند وبچه های زمینی
وعاشق را دیگر قبول ندارند
انها خودشان را از خدا هم بالاتر میدانند وتز
روشنفکریشان از انسوی ازل می دانند
نمیدانم درد از ناله فزونتر است






به استخوان خردکرده ها، این کسانی که یاران و رفقایشان جلوی چشمانشان تکه تکه
و شهید شدند و آرزویشان آن بود که کاشکی آن موقع ما هم رفته بودیم،
احترام بگذارید و حرمت آنها را نگه دارید. شهید سید منوچهر مدق






آقای من:
"معایبِ" ما،
"مَحاسن" شما را سفید کرد...
شرمنده ایم،یاصاحب الزمان....
اللهم عجل لولیک الفرج



آغاز ابرها
در ساعت یک است به وقت نجف
کمی پس از دو
باران گرفت در کنار بقیع
درست ساعت سه طوفان شد
در کربلا
حالا به ساعت من
فقط کمی به لحظه موعود مانده است.
علیرضا قزوه

گاهی دلش
"خیلی" برای فرزندش تنگ می شود!
اینجا معنای"خیلی"،خیلی باجاهای دیگرفرق دارد.!
این "خیلی"در لغت نامه ی دهخدا ثبت نشده...!
این خیلی را فقط زینب (س)می تواند معنایش کند...
تقدیم به محضر همه مادران دلسوخته شهدا













حدیث قدسی هست
خدا میگه :
"یامطلقافی وصالنا،ارجع.ویامحلفاعلی هجرنا،کفر.
انماابعدناابلیس لانه لم یسجدلک،فوا
عجباکیف صالحته وهجرتنا"
"ای کسی که وصال ما را ترک کرده ای، برگرد.
و ای کسی که بر جدایی از ما سوگند خورده ای،
سوگند خود رابشکن.ماابلیس رابرای این ازخودراندیم
که بر تو سجده نکرد





گفتم:شما حالتون خوش نیست. مریض شدین. گفت:نه، خوبم. گفت:تب و لرز کردین؟
سرش را انداخت پایین. گفت «نه عزیز، گرسنه م.» دو روز چیزى نخورده بود.
همه جا را دنبال غذا گشتم; هیچى نبود، هیچى. یعنى یک ذره خرما یا قند هم نبود.
رفتم پیش خانمش. گفتم «این جا چیزى پیدا نمى شود، بگذارید برویم داخل شهر.»
گفت «نه.» قایم شده بودم توى انبار. بغض کرده بودم و از گونى نان خشک ها، جاهایى
که کپک نداشت مى شکستم و مى گذاشتم توى سینى. شهید مصطفی چمران
منبع : برگرفته از مجموعه کتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | رهی رسولی فر





خاطرات رزمندگان را به صورت کتاب حفظ کنید و بخوانید تا ببینید،
بچه ها در زمان جنگ چه کردند. شهید سید منوچهر مدق


