شهــــدا عنــداللهــی انــد
خـداونـد تبارڪـ و تعـالی از بیـن همـﮧ انسان هـایی ڪـﮧ از دنیـا می رونـد از شهـدا تعبیــر
بــﮧ 【 أَحیاءٌ عِنـدَ رَبِّهِـم یُـرزَقـونَ 】 فــرمــوده است . . .
فقـط خـداوند بــﮧ شهــــدا فـــرمــوده:حــی عنــدالله
همه حی انــد امــا عنـــدالله نیستند
طبیعـت انساטּ ، خواسته های طبیعی نمی گـذارد انسان عنـداللهـی شـود
شهــدا ممتازنـد ، عنـداللهـی انـد
آسمانی که نبودید... اما رفتید... خاک را خوب می شناسید..
اما حالا به خاکیان اینجا نگاهی نمی اندازید... حق دارید...
من باید اسمانی شوم تا نگاهتان را بدزدم... در آسمان خدا ...
در زیر سایه ی مهربانی اش دعایی برای حالم کنید.
سلام خدا بر مردان فاطمی خمینی عزیز. سلام خدا بر لاله های زهرا.سلام الله علیها

یادت هست می نوشتند
"بشکند قلم هایی که ننویسد بر فرزندان خمینی چه گذشت"
و من به سهم خودم برایت می نویسم
تا دریابی چه سری است بین گمنامی شهدای گمنام با حضرت زهرا(س).
مفقود الاثری شهدای مفقود الاثر با قبر پنهان بی بی دوعالم..
. و دریابی چرا وقتی که عملیات با نام مقدس حضرت بود
اکثراً از پهلو و بازو سینه و صورت آسیب می دیدند
تا دریابی سعادت شهادت در سایه عشق به حضرت زهرا(س) است .
قطعاً این عشق ظاهر و باطنت را بصیرت و فکرت را زندگی روزمره ات را زهرایی می کند

یکی از فرماندهان لشگر 25 کربلا نقل می کند که:
در عملیات فتح المبین، به دلیل وسعت زیاد عملیات و پیش روی لحظه به لحظه رزمندگان
در عمق موانع نیروهای عراقی، احتمال می رفت که عده ای در دام عراقی ها گیر بیفتند،
یکی از این موارد ، نوجوانی بسیجی بود که با صدای آرام اینگونه از پشت بیسیـــم تعریف می کرد:
- عراقی ها دارند به بعضی از بچه ها تیر خلاص می زنند و دارن به من نزدیک میشن! -حالا چیکار می کنی؟!
یه نارنجک دارم، حاجی سلام ما را به امام برسان، امام را تنها نگذارید.
- (با صدای بغض آلود ، جوابش را دادیم) چیکار می خوای بکنی.
- حاجی شرمنده، دیگه نمتونم صحبت کنم ، خیلی نزدیک شدن،
سلامتون به دوستان شهیدتان می رسانم. مکالمه قطع شد..
روز بعد بچه ها به همان منطقه که گِراش داده بود رفتند ،
به چند تا پیکر رسیدند که تیر خلاص خورده بودند
و در کنارشان جسد متلاشی شده ای بود که جنازه چند عراقی هم کنارش افتاده بود
،معلوم بود با نارنجک خود و عراقی ها را متلاشی کرده بود.
هیچ چیزی برای شناسائی او پیدا نکردیم، روی کفنش نوشتیم: شهید گمنام، فرزند روح الله..
مولایم …!
پیرمرد رزمندهاى از تیپ امام رضاعلیه السلام بود که
در حال مجروحیت به اسارت دشمن درآمد. چون عراقیها
اطمینان پیدا کرده بودنداواز نیروهاى مردمى بوده است،
به بدن زخمىاش رحم نکردند و او را در زندانهاى بغداد
زیر ضربات مشت و لگد و کابل قرار دادند و به حدى زدند
که چهرهاش کاملاً تغییر کرد. یک روز به آسایشگاهى که
پیرمرد در آن بود رفته، از او خواستند که به امام
توهین کند. پیرمرد نه تنها توهین نکرد، بلکه علیه
صدام شعار داد؛ براى همین، جلّادان عراقى او را به
شکنجهگاه برده، یکى دو هفته به شدّت شکنجه اش کردند
و سرانجام با آمپول هوا او را به شهادت رساندند

بازهم مادری کن مادرم
باز هم لالایی بگووو
گهواره ای که نخش در دستان تو بود
حامل یک دنیا عشق وایمان وعشق به جهاد بود
همدم لالایی هایت اینک درون تابوتی سه رنگ دوباره برایت می سراید
وٖتو آرام آرام به خوابی شیرین فرو می روی

(( امّن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السّوء )) نمل 62
امام جعفر صادق (ع) می فرماید : این آیه درباره قیام کننده آل محمد (ص) نازل شده که در حالی که مضطر است
دو رکعت نماز در مقام ابراهیم می خواند و خدا را برای (ظهور) دعا می کند،
خداوند نیز او را اجابت می کند و شر و بدی را برطرف می نماید
و او را جانشین و حاکم از سوی خود در زمین قرار می دهد. (تفسیر البرهان ج3 ص208)

آقا سید محمد موسوی نجفی، معروف به هندی که از علمای پرهیزکار
و از ائمه جماعات حرم امیرالمؤمنین علیه السلام بود،
از شیخ باقر کاظمینی و ایشان از فرد مورد اعتمادی نقل می کرد
که آن شخص را پدر پیری بود که هیچ گونه کوتاهی نسبت به خدمتگزاری او نمی کرد
و حتی خودش برای او آب در مستراح می برد و منتظر می شد
تا خارج شود و به مکانش برگرداند و پیوسته ملازم خدمت او بود،
بجز در شبهای چهارشنبه که به مسجد سهله می رفت
و در آن شب، به واسطه اعمال مسجد سهله از خدمت کردن به پدر معذور بود؛
ولی پس از مدتی ترک کرد و دیگر به مسجد سهله نرفت.
از او پرسیدم: «چرا رفتن به مسجد سهله را ترک کردی؟» گفت:
چهل شبِ چهارشنبه به آنجا رفتم. شب چهارشنبه چهلم، رفتنم تا نزدیک غروب به تأخیر افتاد.
در آن وقت، تک و تنها بیرون رفتم و با همان وضع به مسیر خود ادامه می دادم.
کم کم مهتاب، مقداری از تاریکی شب را به روشنایی تبدیل کرد.
در این هنگام، شخص عربی را دیدم که بر اسبی سوار است و به طرف من می آید.
در دل خود گفتم که این مرد، راهزن است و مرا برهنه می کند.
همین که به من رسید، با زبان عربی پرسید: «کجا می روی؟»
گفتم: «مسجد سهله». گفت: «با تو چیز خوردنی هست؟». جواب دادم: «نه».
فرمود: «دست خود را در جیبت کن». گفتم: «در آن چیزی نیست». باز آن سخن را تکرار کرد.
من دست در جیب کردم، مقداری کشمش یافتم.
آن گاه سه مرتبه به من فرمود: «اُوصیک بالعود».
عود به زبان عربی بَدَوی، پدر پیر را می گویند؛ یعنی سفارش می کنم تو را به پدر پیرت.
بعد از این سخن، آن شخص ناگهان از نظرم ناپدید شد. فهمیدم که او حضرت مهدی علیه السلام بود
و دانستم که آن حضرت، به ترک خدمت پدرم، حتی در شب چهارشنبه راضی نیست. از این رو،
دیگر به مسجد سهله نرفتم و این کار را ترک نمودم
یا مهدی ادرکنی
برگرفته ازhttp://zendegy.blog.ir/
به چشمان زلالت مینگرم و مینویسم...
تو ای مروارید دشت نبرد...تو ای بزرگمرد صحرای جنگ
تو ای شهید قلب من...
رفتی و چه بی اثر در راه ماندیم...رفتی و چه
بی صدا در کار خود ماندیم
رفتی و فراموش کردیم که روزی همت داشته ایم
رفتی جوانانمان همتشان را باختند
رفتی و تنها گذاشتی یک صف عاشقانت را ...
رفتی به رسم شهید کربلا و بی سر برگشتی
رفتی و دیگر بعد از تو در کوره راهای ظلمت
کسی دستگیرمان نیست
رفتی و پرپر شد گل امید وایمانمان........
به پاکی چشمانت قسم که بعد از تو قلعه
ایمان مردم از کاه گشته..دیگر رسم زندگی رسم
جوانمردی نیست رسم خودنمایی است...دیگر مرید و
مرادی نیست...دیگر عشق پاکی نیست...همه
عشق ها سیاه شده اند..سیاه و کدر....
دیگرکسی برای دفاع از
ناموس جان در کف نمی گیرد اینان همه چیز خود را
باخته اند....پس کجاست آن غیرتی که
بزرگمردان برایمان به ارث گذاشتند؟!
کجاست آن روابط پاک؟!
کجاست آن صمیمیت های سپید؟!
کجاست آن نیلی صداقت؟!....رفتی و تمام
الماس هایی که برایمان
به ارث گذاشتی در راه جا گذاشتیم...
رفتی و فراموش کردیم که
روزی ابراهیم همت داشته ایم........
من هرگز اجازه نمی دهم که صدای
حــاج همـــت
در درونم گم شود این سردار خیبر، قلعه قلب
مرا نیز فتح کرده است.
شهید سید مرتضی آوینی
آهای قاون، فراعنه، اهرام ثلاثه، دیوار بزرگ(همورایی) کنفیوس، بودا، برهما،
زرتشت، مزدک، و بالاخره برج ایفل و مجسمة آزادی و سازمانهای بین المللی!
چه ارمغان آوردید؟ ننگتان باد. با قوم من چه کردید؟ چه درگوشهایش فرو بردید؟...
کجا اقوام مرا شکستید؟ شهید داوود خیر اللهی
هواپیمای عراقی ما را هدف گرفته بود. میخواستم
ماشین را نگه دارم که برویم یک گوشه پناه بگیریم.
حاجی بدون اینکه چهرهاش تغییری کند گفت «راهتو برو.»
- حاجی، مگه نمیبینی؟ ما رو هدف گرفته. زیر لب خواند
«لا حول ولا قوه الا بالله» و دوباره گفت «راهتو برو.»
شهید ابراهیم همت
منبع : برگرفته از مجموعه کتب یادگاران
| انتشارات روایت فتح | مریم برادران


















مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن،
زمان تشیع و تدفینم گریه نکن،
زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن؛
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را.
شهید سعید زقاقی....
فلسفه خون شهید
شهدا رفتند تا ما ماندن را دریابیم. فلسفه خون شهید، جز پیام روشن حرکت نیست؛
حال آنکه خیابانهاى غبار گرفته در هجوم معصیت، سالهاست وجدان زمان را زیر سؤال برده است.
بازارهاى مسخ شده در هیاهوى نان، سالیانى است حقیقت ایمان را به حراج گذاشته است.
میراث شهیدان
به هوش باشیم که شهدا، چشم بیدار تاریخند و هر لحظه، در شهود زوایاى عمل ما.
یادمان باشد، ما میراث دار حریم مردانى هستیم که رایحه معاد را در کالبد جهان ما دمیده اند؛
شهدایى که مصداق بارز حضورند و تجلّى آشکار هدایت.







مرداب به رود گفت :
چه کردی که زلالی ؟!
جواب داد :”
گذشتم ...
“آری برای زلال بودن باید گذشت داشت و گذشت کرد ...
دفعه آخر که اومد مرخصی حال و هواش فرق کرده بود.
انگار می دونست آخرین دیدارمونه .خواست حرف بزنه،اشک تو چشماش حلقه بست.
با چشم گریون گفت:"دوست دارم گمنام باشم، دلم می خواد قبرم مثل حضرت زهرا مخفی باشه."
دست آخر هم به آرزویش رسید.
هنوزم که هنوره جنازه اش پیدا نشده. گمنام موند و بی نشون....
راوی: پدر شهید عباس سلطانی
مادر نوشت:
روضه ای که دلم را می سوزاند این است که کودکی مادرش را صدا می زند و جوابی نمیشنود:
کَلّمینی یا أمّاهُ...أنا اِبنُکَ الحُسین...
یا حضرت مادر دعایمان کن...دعای مادر حتما مستجاب است.
