خواهرم!
سرخی خــــونم را
نزد سیاهی چادرتـ به امانتــ می گذارم،
پس امانت دار خوبی باش
::.. شهید مصطفی ردانی پور









نمیدانم چه تقدیری را برایم رقم زده است
وفقط امیدوارم
به
حضرت عشق ،
که او نیز همیشه ارزوهاییت را
برآورده کرده است
امشب نیز فقط تنها ارزویم را ازاو می خواهم
اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک



کار را برای رضای خدا انجام دهید.
وقتی رضایت خدا حاصل شد،
انسان قلبش سبک و پاک میشود. شهید عباس متقی




کوله بار دنیایی سفرم را بسته ام
انقدر سبک بار است که با یک دست میتوانی انرا حمل کنی
انقدر وانقدر وانقدرکه .............
وحال تویی با کوله باری، که پشتت را خم کرده است
واین کوله بار، کوله بار گناهانت هستند
که تورا گاهی از خور وخواب انداخته است
اینروزها همه جا بوی وابستگی را حس میکنم
راستی مگر وابستگی هم حسی است زمینی
راستی مگر وابستگی دلیلش چه بوده که تورا اینچنین پایبند کرده است
راستی همسفران زمینیت تو را میگویند که بمان
تو راچه میشود زاد برگیر که وقت رفتن است به
عشق التماس کن تا شاید تورا نیز بپذیرد






مانده ام بین دوراهی بزرگی
شهدا برایم دعوتنامه فرستاده اند تا بروم
و زمینی هایم میگویند بمان ونرو
حال بین این دوراهی چه باید کرد
عشق میگوید الرحیل که باید رفت
وعقل میگوید که بمان تا راضی شوند به رفتنت
حال با این عقل وعشق چه کنم
وعقل را چه به عشق که درک عشق کند

عید نوروز بود.کاروانهای زیادی برای بازدید از
جبههها عازم کربلای جنوب شده بودند. عصر یکی ازروزها
در محوطهی صبحگاه دوکوهه قدم میزدم که خانمی جلویم
را گرفت.شروع کرد به صحبت. معلوم بود که حسابی
منقلب شده، گریه امانش نمیداد.کلمات را
بریده بریده ادا میکرد. از دست خود و
دوستانش شاکی بود. میگفت: من و رفقایم
برای تفریح آمده بودیم
جنوب..ناخواسته به اینجا کشیده شدم حال و هوای
اینجا طور دیگری است..به خداازاینجاکه برگردم دیگر
آن زن قبلی نیستم. میدانم حقم جهنم است. اما
قول میدهم توبه کنم. من زن بدی بودم... زن
روی زمین نشست و زار زد.
من به آهستگی از او فاصله گرفتم. اما صدایش را
هنوز میشنیدم که میگفت: «آی شهدا... غلط کردم...».

گاهی تورانمیخواهند شهداو
راهت نمی دهنددر بارگاه و
حریم قدسشان
وتو نیز میفهمی
ولی دل پرنده است که آب ودانه اش
دست انهایی است که نور میخورند ونور می اشامند
وایا پرنده ای که درقفس است خوب است
بی اب ودانه رهایش کنند
دل درقفس بسته ام وهنوز نمی طلبند
مرا درجایی که پرکشیدند