شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

【پیامکی دردناک و غرور انگیز 】

«از دیروز تو ماشین داشتیم با دختر خاله ام تو سروکله ی هم میزدیم که خواهرم
یهو بهت زده موبایلشو نشونم داد . نگاهم روی صفحه گوشیش خشک شد . نفسم بالا نمیومد ،
جمله ی سه کلمه ای که هرچی میخوندم فهمش نمی کردم . . .
ملیحه دوستمون! یک ماه هم نشده که شوهرش رفته بود سوریه . بهش می گفتیم چطور راضی شدی که بره؟
 گفت آخرش که چی وظیفه شه باید بره! خودم راهیش کردم . .
خودش راهیش کرد اما کسی از دلش خبر نداشت. اولین باری که سه روز پشت سرهم هیچ تماسی باهاش نگرفته بود ، ملیحه تب کردو افتاد . . .
پریشب بود که خواهرم باهاش تلفنی صحبت می کرد . برای اینکه دلداریش بده و از نگرانی درش بیاره .
میگفت شوهرم گفته اونجا همش بفکر توعم و درباره تو حرف میزنم . خواهرم خندیده بودو بهش گفته بود : خوووب پس دوز تعلقات مادیش هنوز بالاست ، خیالت تخت حالا حالاهاااا شهید نمیشه ، اما . . .
و اما شهید عزیز که همسرش، صاحبِ این پیامک است، کسی نیست جز، «مرتضی زارع»، پاسداری از نیروهای «لشکر 14 امام حسین(صلوات الله علیه)» که روز 18 آذر ماه، در نبرد با «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» در سوریه، خلعت شهادت پوشید.

لبخند شهید


• به چه می خندند ؟؟؟!!

• شاید به من که دارای ام گناه است

 و دلبستگی ام دنیا ؟؟

•شاید سخن شهید آوینی مستحق من باشد :

یاران شتاب کنید...

گویند قافله ­ای در راه است که

 گنهکاران را در آن راهی نیست،


آری گنهکاران را راهی نیست ،

اما پشیمانان را می ­پذیرند.

شهید موحد دانش


شهید علیرضا موحد دانش

فرمانده لشکر 10 سید الشهدا علیه السلام

تو وصیت نامه اش نوشته :
.
.
شهید عزادار نمی خواهد

رهرو می خواهد ...

همان طور که من رهرو خون برادرم بودم

شماهم باقلم وزبانتان پشتیبان انقلاب وامام عزیز باشید

شهید محمدجهان ارا



من براى کسى وصیتى ندارم ولى یک مشت درد و رنج دارم که

 بر این صفحه کاغذ مى‌خواهم همچون تیغى و یا تیرى بر قلب سیاه دلانى

که این آزادى را حس نکرده‌اند بر سر اموال این دنیا ملت را، امتى را و

جهانى را به نیستى و نابودى مى‌کشانند، فرود آورم.
شهید محمد جهان آرا

اقا مصطفی : کجایند مردان بی ادعا

خواهرم!
سرخی خــــونم را
نزد سیاهی چادرتـ به امانتــ می گذارم،
پس امانت دار خوبی باش
::.. شهید مصطفی ردانی پور


انتظار




انتظار، حرکت است؛ انتظار سکون نیست؛

انتظار رها کردن و نشستن نیست.

انتظار فرج یعنی از همه جهت خود را برای

 آن هدفی که امام زمان علیه السلام

برای آن قیام خواهد کرد، آماده کنیم.

امام خامنه ای

نیلوفر

نیلوفر پیچ
نیلوفر .....این گلی است که فوق العاده عاشقش هستم

گلی بی خارکه به تنه دیگر گیاهان ودرختان می پیچد تا

عشقش راثابت کند
ونام عشق  از نوعی گیاه بنام عشقه

گرفته شده است که به ساقه ای که می پیچد ان ساقه را

 خشک میکند وساقه در این درخت فانی میشود وجزئی

از عشقه می شود


http://golvagiah.com/wp-content/uploads/2014/05/MORNING-GLORY_08.jpg

عطش



چارده قرن است چل منزل عطش پیموده ایم

التیام زخمهای بی شمار ما چه شد؟
چشم یوسف انتظاران را کسی بینا نکرد
روشنای دیده امیدوار ما چه شد

فرزندشهید




【5 سال ، 6 سال ......】

الکی گفتن باباش رفته مسافرت و همین روزا برمیگرده

بزرگ که شد فهمید باباش کلا رفته و برنمیگرده

شاید بشه اونو تو خواب دید....

معنای عشق

                      اینروزها
                          به فریادم
                              رسیدند
                               انهایی که
                                     عشق را
                                          معنا کردند

بید مجنون

انفولانزا


گفت:یه دو هفته ای هست سرماخوردم وانفولانزا گرفتم

سرفه وسوزش سینه گلودردبیچارم کرده

گفتم درود وسلام بر جانبازان شیمیایی

همانهایی که سالها درد رو تحمل میکنن

سوزش وسرفه وبرگردان خون همراه با سرفه ووووو

سلام بر مردان بی ادعا

حضرت عشق


نمیدانم چه تقدیری را برایم رقم زده است


وفقط امیدوارم


به


  حضرت عشق ،


که او نیز همیشه ارزوهاییت را


برآورده کرده است


امشب نیز فقط تنها ارزویم را ازاو می خواهم


اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک


سردار شمایلی



سردارشهید حبیب اللّه شمایلى 

جانشین لشکر 7 ولى‏عصرعلیه‏السلام


 به مانند یک بسیجى ساده رفتار مى‏کرد.

 وقتى به مرخصى مى‏رفت، گمنام در عقب تویوتا

 و یا خودروهاى دیگرى که تردد مى‏کردند،

مى‏ نشست و بى‏آنکه راننده‏هاى تیپ و لشکر -

 که اغلب از نیروهاى اعزامى بودند -
 
او را بشناسند، خود را به مقصد مى‏رساند
 
 شهیدحبیب الله شمایلی
منبع:راوى: نعمت اللّه دانایى
 و سید محسن موسوى، ر. ک: صبح ارغوانی، 

شهید عباس متقی


کار را برای رضای خدا انجام دهید.

وقتی رضایت خدا حاصل شد،

انسان قلبش سبک و پاک می‌شود. شهید عباس متقی

دشت بی پایان



با توام ای دشت بی پایان! سوار ما چه شد؟

یکه تاز جاده های انتظار ما چه شد؟

آشنای «لافتی الا علی» اینک کجاست؟

وارث «لا سیف الا ذوالفقار» ما چه شد؟

مکه برای شما




مکه برای شما فکه برای من بالی نمی خواهم

این پوتین های کهنه ام هم می توانند مرا

 به آسمان ببرند... شهیدسیدمرتضی آوینی

بیاببین حالمو


از اینهمه دربدری به لب رسیده جونم


یه عمره صبر میکنم دیگه نمی تونم


شهید بروجردی


بیست و یک بهمن پنجاه و هفت با رادیوش بى سیم کلانترى ها را مى گرفت. مى گفت

 «برید فلان جا، زور آخرشونه.» امام که آمد، عبا پوشید، عمامه گذاشت.

اسلحه اش را هم گرفت زیر عبا و رفت فرودگاه.  شهید بروجردی


منبع :
برگرفته از مجموعه کتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | عباس رمضانی

مهدیا



مهدیا کعبه شد از تاب تو بی تاب، بتاب

کاش می شد که خدا
اجازه ظهورت می داد

کوله بار

کوله بار دنیایی سفرم را بسته ام

انقدر سبک بار است که با یک دست میتوانی انرا حمل کنی

انقدر وانقدر وانقدرکه .............

وحال تویی با کوله باری، که پشتت را خم کرده است

واین کوله بار، کوله بار گناهانت هستند

که تورا گاهی از خور وخواب انداخته است

اینروزها همه جا بوی وابستگی را حس میکنم

راستی مگر وابستگی هم حسی است زمینی

راستی مگر وابستگی دلیلش چه بوده که تورا اینچنین پایبند کرده است

راستی همسفران زمینیت تو را میگویند که بمان

تو راچه میشود زاد برگیر که وقت رفتن است به


عشق التماس کن تا شاید تورا نیز بپذیرد


عقل واژگونه


این عقل واژگونه را چه می شود
که تو را به ماندن میخواند حال انکه در عاشورایی ترین شب تاریخ
حسین از عشق گفت وهفتاد ودوتن عشق سر بر نی بردند تا
ثابت کنند عشق دراین دنیا فراتر از عقل است
عقل میگوید بمان وزندگی کن چند صباحی دیگر
وعشق میگوید الرحیل موقع رفتن است وماندن را اختیار مکن
دنیا با تمام بزرگیش گاهی برایت سخت کوچک ودلگیر می شود
انقدر دلگیرکه نزدیکترین مصاحبت در زمین نیز نمیفهمد اتش دلت را
ای اعشق مرا نیز دریاب

تاروزهای دنیایی دیگری که

اگر ماندگار بودم خواهم امد

تا بنویسم از پرندگان خونین بال شهادت

فعلا خدانگهدارتان بدرود

جدال بین عقل وعشق


مانده ام بین دوراهی بزرگی


شهدا برایم دعوتنامه فرستاده اند تا بروم


و زمینی هایم میگویند بمان ونرو


حال بین این دوراهی چه باید کرد


عشق میگوید الرحیل که باید رفت


وعقل میگوید که بمان تا راضی شوند به رفتنت


حال با  این عقل وعشق چه کنم


وعقل را چه به عشق که درک عشق کند

خاطرات راهیان نور

عید نوروز بود.کاروان‌های زیادی برای بازدید از

جبهه‌ها عازم کربلای جنوب شده بودند. عصر یکی ازروزها

در محوطه‌ی صبحگاه دوکوهه قدم می‌زدم که خانمی جلویم

را گرفت.شروع کرد به صحبت. معلوم بود که حسابی

منقلب شده، گریه امانش نمی‌داد.کلمات را

بریده بریده ادا می‌کرد. از دست خود و

دوستانش شاکی بود. می‌گفت: من و رفقایم

برای تفریح آمده بودیم

جنوب..ناخواسته به این‌جا کشیده شدم حال و هوای

این‌جا طور دیگری است..به خداازاین‌جاکه برگردم دیگر

آن زن قبلی نیستم. می‌دانم حقم جهنم است. اما

قول می‌دهم توبه کنم. من زن بدی بودم... زن

روی زمین نشست و زار زد.


من به آهستگی از او فاصله گرفتم. اما صدایش را

هنوز می‌شنیدم که می‌گفت: «آی شهدا... غلط کردم...».

راهیان نور

گاهی تورانمیخواهند شهداو

راهت نمی دهنددر بارگاه و

حریم قدسشان

وتو نیز میفهمی

ولی دل پرنده است که آب ودانه اش

دست انهایی است که نور میخورند ونور می اشامند

وایا پرنده ای که درقفس است خوب است

بی اب ودانه رهایش کنند

دل درقفس بسته ام وهنوز نمی طلبند

مرا درجایی که پرکشیدند


راهیان نور




اینروزها شلمچه وطلائیه وفکه واروندم ارزوست

شهید بروجردی




با موتور گازى مى آمد کمیته. سر و کله اش پیدا مى شد،
 تیکه بود که بارش مى کردند. ـ آقا بروجردى، پارکینگ
ماشین هاى ضد گلوله اون طرفه، برو اونجا پارکش کن. ـ
حیفه این رو سوار میشین ها. میدونى یک خط بیفته بهش چى میشه؟
 ـ حاجى بده ببرم روش چادر بکشم آفتاب نخوره، حیفه.
 موتور را داده بود دست این آخرى. گفته بود «بارک اللّه،
 فقط بپاها. ما همین یه وسیله رو داریم».   شهید محمد بروجردی
منبع : برگرفته از مجموعه کتب یادگاران |
انتشارات روایت فتح | عباس رمضانی