شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

پرواز



♦♥♥♦♦♥♥♦♦♥♥♦♦♥♥♦♦♥♥♦♦♥♥♦♦♥♥♦♦♥♥

فقط گفتی به ما پرواز ، پرواز !
در زندان غیبت کی شود باز ؟
بدون تو چگونه پرگشاییم ؟
برای هر عمل هستی سر آغاز

چادر

خواهرم هروقت خواستی ار خونه بری

بیرون حتما این موارد را چک کن

و حاضر بزن بعد بیرون برو:
نجابت : حاضر√
حیا : حاضر√
پاکدامنی : حاضر√
غرور : حاضر√
چادر : ؟
چادر : ؟
چادرم میگه:
اگرهمگی حاضرن منم هستم وگرنه

دوره من یکیو خط بکش ک آبرو

دارم!
چه کنم چادراست دیگر!
بدون حیا جایی باکسی نمیره …

وصل

گــدایـــآنتـــــ بـــه شـــوقِ وَصــــل مـــی آینــــد و میگوینــــد :
▪️مَـــگیر ای شــــآه ؛ از مــــآ پــــآپَتـــی هــــآ ؛ ایــــن مُحبتـــــ را . . .

شانزدهم اذر روز دانشجو



آنان که می‌پندارند که از پای افتاده‌ایم یا
 بر جای نشسته‌ایم، بر گور خیال خامشان بگریند
 که ما امت حسینیم و مرد کارزار.

شهید مهدی باکری



فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت کنید که
سربازانی باایمان وعاشق شهادت وعلمدارانی صالح
 و وارث حضرت ابوالفضل(علیه السلام)برای اسلام
 بار بیایند‌.
مهدی باکری

شهدا

چقدر فاصله داریم ...
از اینجایی که ما هستیم ...
تا آنجایی که شما هستید فاصله ایست
به قدر نور که دنیای من نوری ندارد
بی شما تنهایم
 

شهیدعلی اصغراسدی


غرق در تجملات دنیا نشوید و در اجراى احکام اسلام،
کوتاهى نکنید
شهیدعلى اصغر اسدى

سلیمان ومور



شنیدستم سلیمانی ز یک مور
قبول تحفه کرد ای مهدی نور
من آن مور ضعیف و ناتوانم
که جانم را برایت هدیه دارم

غرور


آیا می‌دانید چرا بعضی‌ها نصیحت تو کلّه‌شون نمیره؟!

امام علی علیه السلام :

بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَةِ حِجَابٌ مِنَ الْغِرَّةِ .

میان شما و پندپذیرى ، پرده اى از غرور و

خود خواهى وجود دارد.

نهج البلاغه – حکمت282

قیامت

ای جوان 
بدان و آگاه باش که بهار عمر را تیر ماهی است...و بامداد 

عمر را شبانگاهی،غره(فریب خورده) زندگانی را محاقی(پایان)
 است ونکاح کامرانی را طلاقی...
 اکنون
به حکم این اشارت از تنعمات نفسانی و مستلذات شهوانی 
ندامتی نمای و به عهد دیانت و صیانت مداومتی نمای...
  زود شو آگاه و روی آور به راه... که هر که در جوانی
  تخم عبادت نکاشت زیان کرد و سود برنداشت...
  از او مخواه که ندارد و می ترسد که از او بخواهی...


ای دوست !

 ای دوست !

زاد برگیر که سفر نزدیک است و ادب آموز که صحبت ملوک 
بس باریک است و از ندامت چراغی افروز
  که عقبه تاریک است.
  ایمن منشین که هلاک شوی . . .
  ایمن آن زمان شوی که با ایمان زیر خاک شوی. . . 
  نه در رنگ و پوست نگر،در نقد دوست نگر...
اگر درآئی در باز است و اگر نیایی خدای بی نیاز است...
  از او خواه که دارد و می خواهد که بخواهی؛

ساعت زمان




دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من...
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز... سهراب سپهری

انتظار



بیا که لحظه لحظه ام انتظار می شود
دلم برای دیدنت بی قرار می شود
تمام هستی ام شده اسیر عشق پاک تو
بی تو هر لحظه دلم جریحه دار می شود

شهید خرازی

خاطره ای از شهید خرازی 

مادرشهید میگه:

 

میگه مادرم وقطی که خمپاره کنارم خورد  من را داشتند

به بیمارستان منتقل می کردند

میگه : که روح من از بدنم خارج شد 

منو تاجایی بردند ودیدم یه ملک الهی

داره بهم میگه حسین اینجا بهشت واینجا هم جایگاه تو 

میگه مادر من به این ملک گفتم هنوز وقتش نشده بچه ها

به من نیاز دارند من باید برگردم

دکتراین سردار بزگ هم میگه ما داشتیم خودمون را برای

خبردادن اماده میکردیم که حسین دوباره شروع به نفس کشیدن کرد

وقتی هم خوب شد سریع برگشت به جبهه

وتوی عملیات کربلا بود که شهید شد

 

شهید خرازی یک عارف بود. همیشه با وضو بود.

نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترک نمی‌شد.

توسل به شهید****.کارم به انکارهمه چیز کشیده بود

حوستان باشد کارتان به انکار هم برسد اخر باید
 راهی قیامت شویم.راهی خانه مرگ شویم.
مرگ انکارپذیر نیست
یکباربخوانیدشایدجرقه ای باشدبرمرده های متحرک دنیایی
افسران - روایتی از تشییع
چادر مشکی‌اش را کشیده بود روی صورتش و زار زار گریه می‌کرد؛می‌ گفت: اوضاعم بدجور بهم ریخته بود، همه چیز و همه کس را منکر شده بودم تا اینکه چند شب پیش خواب این شهید را دیدم...
در تمام مسیر تشییع جلو چشمم بود، نا خودآگاه حواسم به رفتارش بود؛ هرجای مسیر، عکس شهید را که می‌دید، جویبار اشک از چشمانش جاری می‌شد.
حالش خیلی‌ها را منقلب کرده بود؛ به مزار شهدا که رسیدیم، نشست بالاسر قبر خالی.
چادر مشکی‌اش را کشیده بود روی صورتش و زار زار گریه می‌کرد.
خیلی طول کشید تا به خودم جرئت دهم و بروم جلو تا سر حرف را باز کنم.
پرسیدم: از اقوامتان بودند؟
با سر گفت: نه
باز پرسیدم: از آشنایان یا دوستانتان بودند؟
گفت: "نه، هیچ نسبتی ندارم، تا قبل از شهادتش، حتی اسمش را هم نشنیده بودم."
کمی سکوت کردم و با تردید پرسیدم: پس چرا این همه گریه؟
نگاهش به سمت عکس شهید سیاهکالی مرادی رفت، آه بلندی کشید و گفت: "اوضاعم بدجور به هم ریخته بود، مدتی از همه چیز فاصله گرفته بودم، کارم داشت به انکار همه چیز و همه کس می‌رسید؛ همه از دستم عاصی شده بودند، پدرم تهدیدم کرد که منکر پدر و فرزندیمان می‌شوم."
آرام اشک را از گوشه چشمش پاک کرد و با صدای بغض آلود گفت:" جمعه شب، در حالت خواب و بیداری، خواب عجیبی دیدم؛ دیدم میان انبوهی از جمعیت هستم که یک تابوت را روی دوششان می‌برند؛ با دیدن تابوت خیلی دلم شکست و در حالی که گریه می‌کردم، یکی از خانوم‌ها از میان جمعیت کنارم آمد و گفت« دخترم! به شهید توسل کن»."
آه عمیقی کشید و حرفش را ادامه داد: "بعد از آن خواب حالم خیلی دگرگون شد؛ نمی‌دانستم باید کجا بروم و چه کار کنم؛ روز شنبه وقتی داشتم لابلای حرف‌های مجازی چرخ می‌زدم، عکس و خبر شهادت حمید سیاهکالی را که دیدم، خشکم زد؛ انگار برق سه فاز سرم پریده بود، بدون اینکه بدانم چرا، یکریز گریه می‌کردم."
باز بغض راه گلویش را بست و اشکهایش جاری شد.
بریده بریده حرف می‌زد: "نمی‌دانم چرا ولی می‎دانم خدا به واسطه این شهید نجاتم داده."
صدای جمعیتی که برای تشییع آمده بودند، نزدیک‌تر شد و انبوه مردم در حالی که تابوت شهید سیاهکالی بر روی دوششان بود، وارد مزار شهدا شدند.
گریه دختر شدیدتر شد و جمله اش را نیمه کاره رها کرد و رفت....

شهیدا




شهیدبایک وکیل دوست شده بودوداشت مبانی شیعه را
 برایش بازگو می‌کرد.ایشان به من می‌گفت:نگران نباشید.
 این شیخی که من می‌شناسم،ربایندگانش را هم شیعه می‌کند
 و برمی‌گردد!   شیخ محمد حسن ابراهیمی
(رایزن فرهنگی ایران در گویان که بدستور سیا سلاخی شد )

منبع : برگرفتهازسخنان همسرشهیدبه
 نقل ازپایگاه حی علی الجهاد

وصیت نامه شهدا




عزیزانم، به شما سفارش می‌کنم که تقوا، صبر، توکّل و یاد خدا را
 زینت قلب و روح خود کنید.
علی‌اصغر یزدانی

جمعه ظهور



از میان اشک ها خندیده می آید کسی

خواب بیداری ما را دیده می آید کسی
با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوی بیشه خشکیده می آید کسی

صلوات

همزاد کویرم تب باران دارم
در سینه دلی شکسته پنهان دارم
در دفتر خاطرات من بنویسید
من هر چه که دارم از شهیدان دارم
شادی ارواح طیبه شهدا صلوات

صلی الله علیک یا ابا عبدالله


 
صلی الله علیک یا ابا عبدالله

♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

حسین جان

بعد تو ضرب المثل شد ...
"دختران بابایی اند"
جان عالم به فدای دل بابایی تو

استغفار و بازگشت به دنیای پاکی

 
پیام نوید بخش پیامبر رحمت:
به بندگانم که در ارتکاب گناه زیاده روی
و افراط کرده اند بگو:
هرگز از رحمت و مغفرت پروردگار ناامید نباشید.
خداوند مهربان، تمامی گناهان را (پس از توبه)
خواهد بخشید زیرا پروردگار بخشاینده و مهربان است.

جا مانده از..




حال این عاصی جا مانده
از قافله خوب نیست مولاجان 
طبیبم...
درمانم...
دوایم...
اللهم الرزقنا...
نگاهی...
اللهم الارزقناتوفیق الشهاده فی سبیلک

شهادت فرزند

خاطره سید مهدی واعظ در واپسین خداحافظی‌اش شنیدنی است.
 سردار رضا غزلی در این باره به نقل از برادر سید می‌گوید:
 مهدی در آخرین دیدارش به مادرم گفت: مادر! من تمام
کارهایم را کرده‌ام. هرچه به خود نگاه می‌کنم، می‌گویم:
 خدایا! مانعی در وجود من نیست که به وصال تو نرسم؛
مانعی نیست که نگذارد به تو برسم! به وصال معشوقم نرسم.
 تنها مانعی که در این بین فهمیدم، این است که شما مادر،
 راضی نیستید من شهید شوم. مادرم او را بغل کرده، گفت:
 مادر! واقعاً می‌خواهی بروی؟ یعنی واقعاً می‌خواهی شهید شوی؟
 
ادامه مطلب ...

وصیت نامه شهدا




دشمن اگر قدرت بگیرد ,جنبنده‌ای در روی زمین ایران آسایش نخواهد داشت.
شهید حسن تاجوک

عطریاس




بوی عطر یاس دارد جمعه ها
وعده دیدار دارد جمعه ها
جمعه ها بر عاشقان ایینه است
وعده گاه عاشقان ادینه است
جمعه ها دل یاد دلبر می کند
نغمه یا بن الحسن سر می کند

خداحافظ رفیق

تصویری که پیش رو دارید، شناسنامه ی دقیق ندارد.
 رزمنده گان حاضر در قاب احتمالا از بسیجیان
 «لشکر31 عاشورا» هستند و احتمالا محل عکس‌برداری،
 محوری در «جبهه‌ی میانی» است. «نما» گویاتر از
 آن است که شرحی مبسوط طلب کند: گلوله ای،
رفیقی را به خاک افکنده و دیگر رفقا، دقایقی
 پس از شهادتش، در کنار پیکرش، قرآن و فاتحه می خوانند.
خداحافظ رفیق

عکس/ خداحافظ رفیقِ عاشورایی
خدایا ما را چه شده است که می بینیم ولی قساوت قلبمان
باعث شده اشکی برای خودمان نیز نریزیم وباورشان نکنیم

جوان گناه کار




مرحوم دولابی نقل میکنند: می گفت:
تو محله ی ما یه جوانی بود،این جوان گنهکار بود،
اهل فسق وفجوربود،امایه عادت داشت ،یه کاری می کرد
 ملکه اش شده بود، از مادرش داشت،میگه:
 مادر بهش گفته بود:شیرم رو حلالت نمی کنم،گفته بود:
باید این کارو بکنی.چیکار کنم؟
گفت:هرجارفتی دیدی یه پرچم زدندروش نوشته یا حسین،
باید بری ادب کنی جلو پرچم به احترامش دستت رو روی
سینه بذاری،عادتش شده بود،هر جایی می رفت می دید یه
 پرچم یا حسین زدند دستش رو می گذاشت روی سینه میگفت:
السلام علیک یا اباعبدالله. میرزا اسماعیل دولابی میگه:
 
ادامه مطلب ...