شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

حجه الاسلام و المسلمین شهید مصطفی ردانی پور


چند روز به عملیات مانده بود . هر شب ساعت دوازده

که می شد، من را می برد پشت دپو ، زیر نور فانوس

، توی گودال می نشاند. می گفت « بشین انجا ،

زیارت عاشورا بخون ، روضه ی امام حسین بخون» .

من می خواند م و مصطفی گریه می کرد.

انگار یک مجلس بزرگ ، یک واعظ حسابی ،

مصطفی هم از گریه کن ها ، زار زار گریه می کرد.

  شهید مصطفی ردانی پور

منبع : کتاب ردانی پور

حجه الاسلام و المسلمین شهید مصطفی ردانی پور


شهید انرژی لازم برای حرکت به سوی کمال را به کالبد جامعه اسلامی می‌دمد.

حجه الاسلام و المسلمین شهید مصطفی ردانی پور

حجه الاسلام و المسلمین شهید مصطفی ردانی پور

چهارده سالش بود که پدرش فوت کرد، مادر خیلی

که همت می کرد، با قالی بافی می توانست

زندگی خودشان را توی اصفهان بچرخاند ،

دیگر چیزی باقی نمی ماند که برای مصطفی بفرستد قم.

آیت الله قدوسی ماجرا را فهمیده بود، برایش شهریه

مقرر کرده بود، ماهی پنجاه تومان.سر هر ماه ،

دوتا پاکت روی طاقچه جلوی آینه بود، هیچ وقت

رحمت نفهمید از کجا ، ولی می دانست یکی مال

مصطفی است، یکی مال خودش. هر وقت می آمدند حجره

یا مصطفی نیامده بود، یا اتفاقی با هم می رسیدند.

هرکدام یکی از پاکت ها را بر می داشتند.

توی هر پاکت بیست و پنج تومان بود.

شهید مصطفی ردانی پور

منبع : کتاب ردانی پور

شهید ردانی پور



رویش را کرده بود طرف تپه ی برهانی.
همان جایی که مصطفی شهید شده بود.
چشم بر نمی داشت . خیره خیره اشک می ریخت .
زیارت عاشورا میخواند . با صد تا لعن و صدتا سلامش .
 گریه می کرد. حجره ی قم یادش افتاده بود؛
درس خواندنشان،شب زنده داریشان،اعلامیه پخش کردن هایشان.
نفسش بالا نیم آمد . از تپه پایین آمد،
وضو گرفت برای نماز ظهر . همان جا یک
 خمپاره خورد کنارش . بچه می گفتند
« رحمت دوری مصطفی را ندید.»
 شهید مصطفی ردانی پور

منبع : کتاب ردانی پور

شهید


گوشه ی حیاط ، می ایستاد نماز شب می خواند.

زیر انداز هم نمی انداخت . هنوز دستش خوب نشده بود؛

نمی توانست خوب قنوت بگیرد. با همان حال ، العفو می گفت.

گریه می کرد. می گفت« ماه رمضون که تموم بشه،

من هم تموم می شم.»  شهید مصطفی ردانی پور

استخاره

استخاره کرد . بد آمد .
گفت« امشب عملیات نمی کنیم.» بچه ها آماده بودند .
چند وقت بود که آماده بودند .
حالا او میگفت« نه» وقتی هم که می گفت « نه » کسی روی حرفش حرف نمی زد.
فردا شب دوباره استخاره کرد.بد آمد.
شب سوم، عراقی ها دیدند خبری نیست، گرفتند خوابیدند.
خیلی هایشان را با زیر پیراهن اسیر کردیم.
شهید ردائی پور