

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم
بایداین بار به غوغای قیامت برسم
من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش
لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم
آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟
طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم
سیب سرخی سر نیزه ست... دعا کن من نیز
اینچنین کال نمانم به شهادت برسم
سردار، جعفر شیرسوار بر اثر ترکش بمب خوشهای در سوم دی 65 در
منطقة هفتتپه به شهادت رسید. همرزم شهید، چگونگی عروج خونین
وی را اینگونه به تصویر کشیده است: هنگام ظهر در هفت تپه ـ
مقر لشکر 25 کربلا ـ هواپیماهای عراقی ظاهر شدند و شروع به بمباران کردند.
برادر شیرسوار به هدایت نیروها به داخل سنگرها پرداخت. در آن بین،
احساس کرد بمبی نزدیک آنها در حال فرود آمدن است. در کنار او دو
بسیجی نوجوان ایستاده بودند. رو به روی آنها چالهای کوچک بود.
آن سردار با سرعت هر چه تمامتر پشت دو بسیجی را گرفت و
داخل چاله انداخت. خود نیز بعد از آنها داخل چاله دراز کشید؛
اما بخشی از بدنش خارج از چاله بود. او بر اثر ترکشهای بمب خوشهای
به شهادت رسید، اما آن دو بسیجی سالم ماندند شهید جعفر شیر سوار
منبع : راوی: سید یحیی خلیلی، ر.ک:
فرهنگنامه جاودانههای تاریخ، ج5، (استان مازندران)، ص198
دل به زرق و برق دنیا نبندیم. براى مسافرت پرمخاطره، بار سفر تدارک ببینیم،
سبکبار و سبکبال عازم شویم و تهذیب نفس داشته باشیم.
شهیدعلىاصغر مسعودى


یار من,یوسف,نیا
اینجا کسی یعقوب نیست
لحظه ای چشمانشان از دوریت مرطوب نیست
ای گل زیبای من ,
از غربتت اشکی نریز
نازنین ، اینجا خدا هم پیششان محبوب نیست

نـذر کـرده ام
صد دور تـسبیح
"اهدنا الصراط المستقیم" بخوانم!!!
شاید ایـنبار...
مسیــرَم به کـربلا افتاد!!!
شما چه فکر میکنید؟! آیا تحت چه شرایطی استعمارگران و دشمنان زخمخوزده ما حاضرند
به جای مخالفت و خصومت به حمایت از ما برخیزند؟ آیا جز با نفی همه خواستههایی
که تا کنون در راهشان جنگیدهایم و قربانی دادهایم؟ آیا جز با نفی هدفهایی که دشمنی
شیطانها را بر انگیخته بود؟ نفی آزادی، نفی استقلال واقعی و جوهره مکتبی انقلاب؟
شهید سید عبد الرضا موسوی



کدام جمعه دعا مستجاب
خواهد شد
سوار صاعقه پا در رکاب خواه شد
کدام جمعه ز عطر بهشتی گل
یاس
بهارغرق شمیم گلاب خواهد شد

دشمن باید بداند و این تجربه را کسب کرده باشد که هر توطئهای
را که علیه انقلاب طرحریزی کند، امت بیدار و آگاه با پیروی
از رهبر عزیز، آن را خنثی خواهد کرد. شهیدمحمود کاوه
♥•٠·˙♥•٠·˙♥•٠·˙♥•٠·˙♥•٠·˙♥•٠·˙♥•٠·˙♥•٠·˙♥•٠·˙♥•٠·˙
درجنگ صفین بودکه امیرالمومنین (ع)نوجوانی سیزده ساله
را نقاب بر صورتش زد و زره پوشانید و روانه میدان کرد .
معاویه، ابوشعتاء که دلاور عرب بود و در شام او را
حریف هزار اسب سوار می دانستند به میدان فرستاد
ولی او گفت: در شان من نیست که با
این دلاوری هایم با او بجنگم پسرم برای او کافیست.
ابوشعتاء 9 پسر خودش را به میدان فرستاد و آن
نوجوان همه را به درک واصل کرد. ابوشعتاء برای
انتقام خون پسرانش خودش به میدان آمد اما فقط با
یک ضربه به هلاکت رسید. امیرالمونین ع به نوجوان فرمودند
بس است پسرم برگرد...
تمام لشگر گفتند یا علی بگذار جنگ را تمام کند
اما امیرالمومنین
فرمودند نه او پسرم عباس قمر بنی هاشم است.
【انه ذخر الحسین:】
او ذخیره برای حسین است.

یک دختر و آرزوی لبخند که نیست
یک مرد پر از کوه دماوند که نیست
یک مادر گریان که به دختر می گفت:
بابای تو زنده است ، هرچند که نیست...



مهدی جان!
سئوالی
ساده دارم از حضورت
من آیا زندهام وقت ظهورت
اگر که آمدی من رفته
بودم
اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم
بیایم در رکاب
تو بمیرم

حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله:
إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ حَرَارَةً فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لَا تَبْرُدُ أَبَدا.
مستدرک الوسائل، ج10، ص 31
شهادت امام حسین علیهالسلام در دلهاى افراد با ایمان
آتش و حرارتى ایجاد مى کند که هرگز خاموش نخواهد شد.





برادرش دو سال بود نامزد کرده بود. پدرزنش گفته بود «ما توى فامیل آبرو داریم.
تا یه ماه دیگه اگر عقد کردى که کردى، اگر نه دیگه این طرف ها پیدات نشه.»
خرج خانه با على بود. پول عقد و عروسى نداشت. محمد رفت با پدرزن على حرف زد.
قرار عروسى را هم گذاشت. تا شب عروسى، خود على نمى دانست.
با مادر و خواهرش هم آهنگ کرده بود. گفته بود «داداش بویى نبره.»
با پول پس انداز خودش کار را راه انداخته بود. شهید بروجردی







شب است و سکوت است و ماه است و من
فغان و غم اشک و آه است و من
شب و خلوت و بغض نشکفتهام
شب و مثنویهای ناگفتهام
شب و نالههای نهان در گلو
شب و ماندن استخوان در گلو
من امشب خبر میکنم درد را
که آتش زند این دل سرد را
بگو بشکفد بغض پنهان من
که گل سرزند از گریبان من
مرا کشت خاموشی نالهها
دریغ از فراموشی لالهها
کجا رفت تأثیر سوز و دعا؟
کجایند مردان بیادّعا؟....
ببینیم که وقتی به نماز میایستیم تا چه اندازه از خود هجرت میکنیم و
به سوی خدا پرواز مینمائیم. این هجرت از خود و پرواز و طیران به سوی او،
انعکاس ایمان و غور و تحقیق و بررسی فکری و قلبی ما درباره خداست.
شهید علی عناصریان
یک روز مسئول اردوگاه اعلام کرد: اسیران اردوگاه را به زیارت کربلا مىبریم، اما به یک شرط.
بچه ها پرسیدند: چه شرطى؟ گفت: به نفع ایران تبلیغات نکنید. بچهها یک صدا گفتند:
پس شما هم باید قول بدهید به نفع عراق و ارتش خود تبلیغ نکنید. او پذیرفت.
بعد از بازگشت از کربلا، اتوبوسهاى حامل بچهها یک ساعت در بغداد توقف کرد.
عراقیها بچهها را در گوشهاى از میدان بزرگ شهر پیاده کردند. یکى از برادران سپاهى به نام
جبار نصر عکس بزرگى از صدام روى یکى از اتوبوسها دید. بعد هم دیگر اسیرها
به موضوع پى بردند و همه با هم فریاد کشیدند: تا وقتى عکس صدام را از بدنه
اتوبوس جدا نکنید، حتى اگر همه را تیر باران کنید، سوار اتوبوس نمىشویم.
افسران عراقى خواستند بچهها را فریب دهند، ولى آنها یک صدا گفتند: چون شما به قول
خود وفا نکردید، سوار اتوبوس نمىشویم، مگر آنکه عکس صدام را بردارید.
رفته رفته به تعداد عابران هم افزوده مىشد. آنها در گوشهاى ایستاده و با
اضطراب به اسراى ایرانى چشم دوخته بودند. افسرى که به دستور او عکس
صدام را به اتوبوس چسبانده بودند، مىدانست هیچ سرباز و درجه دارى شهامت
کندن عکس را ندارد. براى همین، ستونى از نیروهاى نظامى را مانند
دیوارى جلوى اتوبوس مزبور نگاه داشتند، آن گاه عکس را برداشت
منبع :

