شادی روح شهید باکری صلوات
آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را اگر می بارد برچتر آبی تو
و
چون تو نماز خوانده ای،
خداپرست شده ام
در عملیات خیبر، یک بریدگى در طول خاکریزى بود که از آن ناحیه، آتش شدیدى
روى بچه ها ریخته می شد.
هیچ کس جرئت نمىکرد براى آن قسمت فکرى بکند. یک لودر از لشکر نجف آنجا بود.
رانندهاش مىترسید روى آن برود. آقا مهدى باکرى - فرمانده لشکر - که به نیروهاى
مستقر در خط پیوست، دل و جرئتمان بیشتر شد. به راننده لودر گفت: «آقاجان!
اینجا یک خاکریز بزن. بچه ها قتل عام می شوند!» او که آقا مهدى را نمىشناخت، گفت:
«برو بابا، تو هم دیوانه شده اى! در این بحبوحه کى مى تونه بره رو لودر! اگه خواستى خودت برى،
مانعى نداره، من که نمى تونم.» آقا مهدى بدون آنکه خم به ابرو بیاورد، رفت روى لودر. نفسها
در سینه حبس شده بود. رفت جلوتر و خاکریزى زد و آمد پایین.
چشمها از حیرت بیرون زده بود. شهید مهدی باکری
منبع : راوى: آفاقى، ر. ک: آشنایىها، ص 66 و 67
وقتى حمید باکرى فرمانده عملیات خیبر، به شهادت رسید، مرتضى یاغچیان
که به دستور مهدى باکرى، فرمانده لشکر عاشورا، به جایش منصوب شده بود،
از مهدى خواست پیکر حمید را به عقب منتقل سازد. مهدى گفت: اگر چنین امکانى
براى دیگر شهدا هم هست، اجازه دارى وگرنه نباید این کار را بکنى. این در حالى
بود که همه مى دانستند تا چه اندازه مهدى به حمید علاقه دارد. شهید مهدی باکری
در دزفول چادرهایی برای استفاده رزمندگان برپا کرده بودند. یک بار، شهید مهدی باکری،
فرمانده لشکر عاشورا، به یکی از چادرها نگاه کرد و گفت: «چادرتان را درست کنید!»
یکی از برادران که او را نمیشناخت، اعتراض کرد. آقا مهدی جلو آمد، صورتش را بوسید
و خندید. بعد کلنگ را از آن فرد معترض گرفت و گفت: «شما زحمت نکش.»
او کلنگ را انداخت و رفت و آقا مهدی چادر را مجدداً برپا کرد. یکی از نیروها به آن فرد
معترض گفت: چرا با آقا مهدی فرمانده لشکر این طور برخورد کردی؟ مگر او را نمیشناختی؟
او که از رفتار خود به شدّت پشیمان شده بود، گریه کنان پیش آقا مهدی آمد
تا عذر خواهی کند. آقا مهدی گفت: «مسئلهای نیست. من هم مثل تو یک فرد هستم.
با تو کار میکنم و برادر تو هستم.» شهید مهدی باکری
منبع : راوی: اکبر سعادت لو، ر. ک: روایت عشق، ص 71 - 72
شهید مهدی باکری، معتقد بود که نیروهای تخریب، خالص و مخلص هستند و بدون ریا کار میکنند.
داخل مسجد که میشد، بدون آنکه بداند چه کسی پیش نماز است، اقتدا میکرد. ما به ایشان میگفتیم:
خودتان بروید جلو و نماز بخوانید؛ ولی نمیپذیرفت. یک روز منتظر شدیم تا بیاید؛
ولی ایشان دیر آمد. یکی از برادران به عنوان امام جماعت نماز خواند. بعد از نماز متوجه
شدیم که آقا مهدی به ایشان اقتدا کرده است. بعد از پایان نماز، به آرامی بلند شد و خواست
بیرون رود که از او پرسیدیم: چرا خودتان پیش نماز نمیشوید؟ یک روز با اصرار ایشان
را به مسجد آوردیم و تأکید کردیم حتماً باید برود جلو نماز بخواند. شهید جوادی از
آقا مهدی تقاضا کرد جلو برود و نماز را شروع کند. او گفت: شما از من ارجح هستید.
ما باید به شما اقتدا کنیم. آقا مهدی گفت: من به نیروهای تخریب ایمان دارم؛
چرا که اینها میروند و خود را فدا میکنند و خالص و مخلص
هستند و بدون ریا کار میکنند شهید مهدی باکری
منبع : راوی: اکبر سعادت لو، ر. ک:روایت عشق، ص 69 - 70.