

خودش رفته بود سرکشی خط . خاک ریز بالا نیامده ، لودر پنچر شده بود. سراغ فرمانده
گردان را هم از ستاد لشکر گرفت.خواب بود. گفت : یعنی چی که فرماده گردان
هفت کیلومتر عقب تر از نیروها شه؟ اگه قراره گردان با بی سیم هدایت بشه، از مقر
تیپ این کار رو می کردیم. وقتی فرمانده گروهان از پشت بی سیم می گه سمت راست
فشاره ، فرمان ده گردان باید با گوشت و خونش بفهمه چی می گه . باز توقع داریم خدا کمک کنه.
این جوری نمی شه. فرمانده گردان باید جلوتر از همه باشه. سردارشهیدحسن باقری


بچه تهرانم.بچه شهرک غرب.عموی من شهید شده ولی
من خیلی باانقلاب،مسجدوخدا ارتباط برقرار نکرده بودم
تو سن کمی هستم و ماشینم تویوتا کمریه.با
توجه به سنم خدا همهچی بهم داده....
ولی بعضی وقتا دلم میگیره....میخوام گریه کنم...
میخوام داد بزنم میخوام این بغضمو خالی کنم...
همه چی یه حدی داره...خوشی یه حدی داره ولی به خدا همه
چی خوشی نیست..چیزایی که به عمرتن شاید نداشتین من
داشتم ولی کیفی که از گوش دادن به نوحه و اشک جم
شدن تو چشامه تو این همه نیست...
رک بگم من همه چیز داشتم...
ولی به خدایه چیزو نداشتم اونم عشق بود...وقتی عکس شهدا
رو که میبینم به حقارت خودم پی میبرم.میبینم
چقدر کوچیکم چقدر پوچم...
وقتی میبینم یه پسر 12 ساله جلو دوربین ازش میپرسه
چجوری مین رو خنثی میکنی میگه ما وسیله ایم خدا و
امام زمان میخوان میبینم چقدر حقیرم...
وقتی میبینم وقتی داره شهید میشه اشهدش رو
میخونه میبینم شهدا شما کجا و ما کجا...
خانوادم خیلی مذهبی نیستن...
خیلی اعتقاد ندارن ولی من به اون دنیا اعتقاد دارم.
به اقام اعتقاد دارم.وقتی عکس های عموم که شهید شده رو میبینم
وقتی نامه هاشو میخونم میگم چرا ولمون کردین...
شهدا به چه امیدی ما رو تنها گزاشتین.
الان بغض کردم مثل همیشه....میخوام بترکونمش...
نمیتونم...میترسم..میترسم...
خدا سایه شهدا رو از سرمون کم نکنه...
شهدا شرمنده ام....
شرمنده
ممنون از سایتتون
امید عسگری

براى مرخصى مىخواستیم با شهید خرازى،
فرمانده لشکر14امام حسین علیه السلام،به اصفهان برویم
گفت:بیابااتوبوس برویم.گفتم:حاجى،خیلى گرم است! گفت:
گرما؟! پس این بسیجیها در این گرما چه کار مىکنند؟
با اتوبوس مىرویم تا کمى حالمان جا بیاید شهید خرازی
تو از تبار کدامین
ستارة سحری؟
که چهره مهرْ مثالت چنین تماشایی است
بیا بیا! که طلوعت غروب
نومیدی است
بیا بیا ! که حضورت، بهشت زیبایی است


همه هست آرزویم، که ببینم از تو رویى
چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویى
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگى
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویى
بشکست اگر دل من، به فداى چشم مستت
سر خم می سلامت، شکند اگر سبوئى
مــــــــــــرگ بر امــــــــــــــریکا
دریکی از شبهای مهتابی آبادان سید به میان کارگران رفت و گفت: «نفت از آن ملت ایران است،
خارجی ها آمده اند، تا برای ما کارکنند؛ نیامده اند که ما را زیر سلطه خود درآورند،
آنان قسمت هایی از آبادان را در اختیار گرفته و اجازه ورود به ما نمی دهند؛
این چیست که به شیشه کافه ها، نوشته اند، «ورود ایرانی و سگ ممنوع»
خارجی ها، ایرانی ها را [مساوی] سگ قرار داده اند، در حالیکه آنان مستخدم ما هستند،
و آمده اند تا برای ما کار کنند.» شور و هیجان خاصی سراسروجود کارگران
را فرا گرفته بود، سخنان نواب اولین جرقه های عدالتخواهی را در ذهنشان پدید آورد
شهید نواب صفوی منبع : برگرفته از پایگاه منبرک
سیل اشکی به تمنای وصال تو روان خواهم کرد
آنکه
دائم ببرد ،دین ودل از من به کجا شد ساقی
چو مهی در پس ابرو ،دل من را نگران
خواهد کرد




سلام شهدا
سلام ای سینه سرخان پرواز عشق
سلام بهترینهایم
سلام ای اسمانیان
وسلام بر تو ای عشق
ببخشید مرا که از یادتان غافل شدم
ببخشید مرا که عشقتان را زمینی دانستم
ببخشید که یادم رفت در هنگام عروجتان
نگاه به من زمینی کردیدو گفتید
چقدر زمین حقیر است ....
ومن هنوز به عمق این مسئله نرسیدم که
زمینی بودن وقتی است که ...........



نمیدانم چه سری است که هرچه دست هابه آسمان نزدیک تر
می شود،اشک ها بیشتر به زمین میل می کند


