ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
خاطره ای از شهید خرازی
مادرشهید میگه:
میگه مادرم وقطی که خمپاره کنارم خورد من را داشتند
به بیمارستان منتقل می کردند
میگه : که روح من از بدنم خارج شد
منو تاجایی بردند ودیدم یه ملک الهی
داره بهم میگه حسین اینجا بهشت واینجا هم جایگاه تو
میگه مادر من به این ملک گفتم هنوز وقتش نشده بچه ها
به من نیاز دارند من باید برگردم
دکتراین سردار بزگ هم میگه ما داشتیم خودمون را برای
خبردادن اماده میکردیم که حسین دوباره شروع به نفس کشیدن کرد
وقتی هم خوب شد سریع برگشت به جبهه
وتوی عملیات کربلا بود که شهید شد
شهید خرازی یک عارف بود. همیشه با وضو بود.
نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترک نمیشد.
سلام...
حاج حسین جان!!!
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است...
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است...؟!!!
لبخند و نگاه حاجی خیلی زنده است...پر از شور پر از عشق!!!
با لبخند حاجی نا خودآگاه لبخند میزنم!!!
سلام بر عاشق ترین شهید سلام بر عاشق ترین