


گر قسمتم شود که تماشا کنم تو را
ای نور دیده ! جان و دل اهدا کنم تو را
این دیده نیست قابل دیدار روی تو
چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را
تو در میان جمعی و من در تفکرم
کاندر کجا برآیم و پیدا کنم تو را ؟
یابن الحسن ! اگر چه نهانی ز چشم من
در عالم خیال هویدا کنم تو را
{رضا موید}




گاهی وشاید بیشتراز گاهی دلم از خودم می گیرد
وچه گرفتنی
از سر اینکه شبم وروزم را به چه گذراندم
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

ندیدم آینهای چون لباسخاکیها
همان قبیله که بودند غرقِ پاکیها
به عشق زنده شدن، «عند ربِّهم» بودن
شده ست حاصل آنها ز سینه چاکیها
دلیل غربتشان، اهلِ خاک بودنِ ماست
نه بی مزار شدنها، نه بی پلاکیها
به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند:
زمین چقدر حقیر است، آی خاکیها
دلم گرفته دوباره،...دلم برای خودم...
گاهی خستگی هم دیگر سودی ندارد
ومعجزه ای لازم است تا عشق دگر بار زمین گیر شود.
گرگها هم برای خود عاشقانه می نویسند
گرگها هم خودشان رادر پوستین عاشقان مخفی کرده اند
ومن تنها وتنها میدانم گاهی رفتن بهتر تا ماندن واب شدن
پس گاهی باید رفت تا ماند.
خدایا قبولم کن تا که انچه تو میخواهی باشم
خدایا توبه نصوحم ارزوست