شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

بی گناه بازخواست شوم

می‏گفت: من از خدا خواسته‏ام و با او پیمان بسته‏ام که قبل از شهادت، آن قدر زجر بکشم

که به خاطر هیچ گناهى بازخواست نشوم؛ پاکِ پاک خدا را زیارت کنم. در مرحله دوم عملیات،

همان برادر (یعنى عسکرى مقدم) مجروح شد و وسط میدان مین افتاد، امکان اینکه او را به

عقب منتقل کنیم، وجود نداشت. وقتى با مرحله بعدى عملیات آن منطقه را تصرّف کردیم،

با پیکر شهید عسکرى مقدم مواجه شدم. او مسافت زیادى را به طور سینه خیز آمده بود

سر انگشتانش زخم برداشته بود. هواى گرم خوزستان در خردادماه هم گواهى می ‏داد

که لب تشنه شهید شده است.   شهید عسکری مقدم

منبع : راوى: حسین وفایى، ر. ک: این راه بی ‏پایان، ص‏112.

اسیر

                                                                                                                                                                         
از مرحله ی اول عملیات که برگشتیم، متوجه شدم
 که یکی از برادران به نام حسن در جمع ما نیست.
 از بچه ها پرسیدم:«گفتنداسیر شده خیلی ناراحت شدم.
 تفنگ خود را برداشتم و به سوی مواضع دشمن به
راه افتادم. در تاریکی شب به سنگر آن ها نزدیک شدم.
 حسن را در خاکریز با دستانی بسته می زدند.
دقیق اطراف منطقه را نگاه کردم. فقط یک نگهبان
آن جا بود. با توکل بر خدا به جلو رفتم. به
سرعت از پشت گردن نگهبان گرفتم و با آخرین توان
 گردنش را فشار دادم. بعد تمام لباس هایش را
درآوردم و خودم آن ها را پوشیدم، چند دقیقه بعد
 داخل سنگر مسئول عراقی شدم به عربی گفتم:
 «قربان دیر شده و زمان خواب فرا رسیده»
گفت: «باشد، پس تو نگهبان این سرباز ایرانی باش»
فرمانده که از سنگر بیرون رفت، دستان حسن را باز
 کردم و به آرامی از آن منطقه دور شدیم.
 وقتی به سنگر نیروهای ایرانی رسیدیم،
بچه ها با خوشحالی ما را در برگرفتند.