فهمیده بود پدر در خرج تحصیل محمدرضا مانده کسی نمی دانست
« محمدجواد » این پولها را چطور پس انداز می کند و برای مخارج برادر می فرستد.
امـــــــــــــــــــــــ ـــا... خــــــــــــــــدا
کــــــــه می دانــــســـــــت...
ذخیره کرایه تاکسی و به جایش دو ساعت پیاده روی، غذا هم که ...
مــــی شـــد گـــــاهی نـــخـــــورد. شهید محمدجواد باهنر
منبع : کتاب « هنر آسمان » نویسنده : مجید تولایی
منبری، دارد در فضیلت ماه رمضان سخن می گوید
که جمعیت به زور کنار زده می شود تا مرد
تازه وارد و پاسبانهای اطرافش صف اول جا شوند.
منبری در تعریف از تازه وارد باب سخن می گشاید.
تعاریفش به تملق رسیده که صدای جوان همه را میخکوب
می کند. - خفه شو! این امینی که از او تعریف می کنی،
لجن است، دزد است. منبری به پت پت افتاده و جمعیت
هم به ولوله ... ... محمد علی آرام در مغازه
برادر نشسته و انگار نه انگار که مسجدی را
به هم ریخته! شهید محمد علی رجایی
منبع : کتاب « خدا که هست » نوشته مجید تولایی
گردانندگان مساجد و هیئتهای کرمان را
جمع کرده بود؛ گفته بود: « مناسبتها را فعال کنید.
در هر مسجد یک روحانی صحبت کند ، یک معلم. »
مساجدی با این شور و حال و
شلوغی کسی در کرمان ندیده بود .
شهید محمدجواد باهنر
منبع : کتاب « هنر آسمان » نویسنده : مجید تولایی