شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

خاطره شهیدعباس کریمی



حاج عباس مدتی که به علت مجروحیت حین عملیات فتح‌المبین در بیمارستان بستری شد
 وقت را مغتنم شمرده و در مورد تشکیل خانواده فکر می‌کرد. همسر یکی از دوستان عباس،
 مرا به او معرفی کرد و این آغاز آشنایی ما، در سال 1361 بود. در جریان خواستگاری
 احساس همدلی و همفکری کرده به جهت اطمینان استخاره کردم، آیه‌های سوره نور آمد:
 «الله نور السموات والارض» بعد از خرید مختصری بر طبق آداب و رسوم
 در تاریخ 21/7/1361 دلهایمان با نور قرآن پیوند خورد و عقدمان جاری گشت.
روز بعد از مراسم عقد به گلزار شهدا رفتیم و عباس حلاوت خودش را در این
مدت برایم توصیف کرد: «وقتی برای خواستگاری به سراغت آمدم بار سنگینی بر سینه‌ام
حس می‌کردم، با شنیدن نامت (زهرا) آرام شدم، وقتی به درخواستم جواب مثبت دادی،
 همه درهای  بسته به رویم گشوده شد.» همه به او سفارش می‌کردند که مراسم عروسی را در باشگاه
برگزار کند اما او نپذیرفت چون از خانواده شهدا خجالت می‌کشید و نمی‌خواست خود
را درگیر مراسم کند. لباس دامادی او نیز همچون سرداران دیگر جامه سبز سپاه بود. مراسم در
 عین سادگی انجام شد و حاج عباس بعد از ازدواج بلافاصله به منطقه بازگشت. راوی:همسر شهید
شهیدعباس کریمی

منبع : خاطراتی از کتاب: دجله در انتظار عباس

رحمت

عروسم که حامله بود به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد، معنیش این است
 که خدا می خواهد یکی از پسرهایم را عوضش بگیرد. خدا خدا می کردم
دختر باشد. وقتی بچه دختر شد، یک نفس راحت کشیدم. مهدی که شنید
 بچه دختر است، گفت «خدارو شکر. در رحمت به روم باز شد. رحمت هم
که برای من یعنی شهادت» 
شهید مهدی زین الدین

منبع : کتاب زین الدین

شهید عباس بابایی


شهید بابایی در منزل یک تلویزیون ۱۴

اینچ سیاه و سفید داشت . دکتر روحانی ،

جانشین فرمانده قرارگاه خاتم الانبیا (ص)

از این موضوع آگاه بود . ایشان به منظور

ارج نهادن به زحمات سرهنگ بابایی در زمانی که

ایشان در خانه نبودند ، یک دستگاه تلویزیون رنگی

به منزلشان می فرستد . فرزندان بابایی با دیدن

تلویزیون رنگی خوشحال می شوند ، ولی همسر ایشان

علی رغم اصرار بچه ها از باز کردن کارتن

تلویزیون خودداری می کند . چند روز از این ماجرا

می گذرد و شهید بابایی از مأموریت بازمی گردد .

 

بچه ها با ورود پدر خبر خوش رسیدن تلویزیون

رنگی را به او می دهند و ایشان ماجرا را

از همسرش جویا می شود . شهید بابایی از

این که خانمش بدون اجازه او تلویزیون را

قبول کرده ناراحت می شود . چون بچه ها منتظر

بودند تا پدر از راه برسد و اجازه باز کردن

کارتن تلویزیون رنگی را بدهد ، شهید بابایی

با شگرد خاصی ، سر بچه ها را گرم می کند

و در اوج بازی و خوشحالی ،‌از آنها می پرسد

: بچه ها بابا را بیشتر دوست دارید یا

تلویزیون رنگی را ؟ بچه ها دسته جمعی می گویند

: بابا را . سپس شهید بابایی به آنها می گوید

: فرزندانم ! در این شرایط ، خانواده هایی

هستند که پدرانشان را از دست داده اند

و تلویزیون هم ندارند . چون خداوند به شما

نعمت پدر را داده ، پس بهتر است این تلویزیون

را به بچه هایی بدهیم که پدر ندارند .

  شهید عباس بابایی

منبع : خاطرات خواهر شهید ( خانم اقدس بابایی )

 

شهید علی رضا یاسینی

سال تحویل دور هم بودیم . سر سفره نشسته بودیم

که پدر بهمون عیدی داد. بعدش علی شروع کرد به

همه عیدی داد غیرازمن.گفت:بیابالا توی اتاق خودمون.

یه قابلمه گرفت و گفت : من میزنم روی قابلمه تو

از روی صداش بگرد و هدیه ات رو پیدا کن. گذاشته بد

توی جیب لباس فرمش. یه شیشه عطر بود و یه دستبند.

این قدر برام لذت بخش بود که تا الان یادم مونده .

  شهید علی رضا یاسینی

منبع : نیمه پنهان ماه ج 5 ص 32

همسر شهیدمحمد غفاری


برای گوشی ام پیام آمد ، رفتم گوشی را برداشتم...

اسم محمد روی گوشی بود.  خوشحال شدم و سریع پیام را باز کردم که بخوانم...

روز آخرش بود،نوشته بود:

«در باغ شهادت باز ، باز است...»

  همسر شهیــــــــد محمد غفاری



زندگی


شروع رندگیمان ساده بود و در عین حال باصفا.

نمی شد گفت خانه!دو تا اتاق اجاره کرده بودیم که نه

آشبزخانه داشت نه حمام! کنار یکی از اتاقها یک تو

رفتگی بود که حسن برایش دوش گذاشته بود و شده بود حمام!

زیر پله هم یک سکوی آجری بود که چراغ سه فیتله

خوراک پزیمان را گذاشته بودیم آنجا و شده بود آشپزخانه!

بنظر من خیلی قشنگ بود و خیلی هم ساده

شهید حسن آبشناسان

منبع : نیمه پنهان ماه12،ص18و19

بابا قهرمان شده

همســــر شهید باعبـــانی (مستند‌ساز شهید در سوریه) می‌گویــد :
چند روز پیش دختــــرم سؤال کــــرد :
بابا کجــــاست؟
گفتم رفته سرکار؛گفت: چرا زنگ نمی‌زنه دلم برایش تنگ شده است
او به من می‌گـــوید :
بابا قهرمـــان شده عکسش را همه جــــا زده‌اند
بهش زنگ بــــزن بگو بیاد عکس‌ هاشــــو ببینــــه ...