شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

مرام شهید

هرکس به خاطر خدا تواضع کند، خداوند او را رفعت می دهد
من از قم اعزام می شدم، او از مشهد مقدس. فقط دو، سه بار قسمت شد که در خط مقدم و پشت خط ببینمش.

یک بارش تو یکی از پادگان ها بود. سر ظهر، نماز را خواندیم، از مسجد آمدم بیرون.

 راه افتادم طرف آسایشگاه، بین راه چشم افتاد به یک تویوتا. داشتند غذا می دادند.

 چند تا بسیجی هم توی صف ایستاده بودند. ما بین آنها، یکدفعه چشمم افتاد به او! 

یک آن خیال کردم اشتباه دیدم. دقیق تر نگاه کردم. با خودم گفتم: شاید من اشتباه شنیدم که فرمانده گردان شده!

رفتم جلو. احوالش را که پرسیدم، گفتم: شما چرا وایستادی تو صف غذا، آقای برونسی؟! مگه فرمانده گردان....

بقیه حرفم را نتوانستم بگویم. خنده از لبهاش رفت. گفت: 

مگه فرمانده گردان با بسیجی های دیگه فرق می کنه که باید غذا بدون صف بگیره؟

یاد حدیثی افتادم؛ من تواضع لله رفعه الله 

 پیش خودم: بیخود نیست آقای برونسی این قدر توی جبهه ها پرآوازه شده.

بعدا فهمیدم بسیجی ها خیلی خیلی مانع این کارش شده بودند، ولی از پس او برنیامده بودند.

شهید عبدالحسین برونسی


بیمارستان بزرگ بود و مخصوص مجروحان جنگ. بستری ‌‌ام که کردند، فهمیدم هم تختی ‌‌ام یک بسیجی است.
چهره ساده و با صفایی داشت. قیافه ‌اش می‌خورد که جزو نیروهای تدارکات باشد. بعد از سلام و احوالپرسی،
گفتم: پدر جان تو جبهه چکاره‌ای ؟ لبخند زد. گفت: تدارکاتی. گفتم: خودمم همین حدس رو زدم. جوانی توی
 اتاق بود که دایم دور و بر تخت او می‌چرخید. اول فکر کردم شاید همراه‌اش باشد، ولی وقتی دیدم اسلحه کمری دارد،
 شک کردم. کم کم متوجه شدم مجروحان دیگری که در آن اتاق هستند، احترام خاصی به او می‌گذارند.
طولی نکشید که چند تا از فرماندهان رده بالای سپاه آمدند عیادتش. مثل آدم‌های برق گرفته، بر جا
 خشکم زده بود. انتظار داشتم آن بسیجی ساده و با صفا هر کسی باشد غیراز حاج عبدالحسین برونسی. 
 شهید عبدالحسین برونسی

منبع : بر گرفته از پایگاه منبرک

شهید عبدالحسین برونسی



مسلّماً در این راه امر به معروف و نهی از منکر،
ازمردم نادان زیان خواهید دید؛تحمل کنید و بر
عزم راسختان پایدار باشید.
 
سردار حاج عبدالحسین برونسی

شهید برونسی



یک جوان بنام دادیر قال را از گردان اخراج کرده بودند و داشت می رفت دفتر قضایی.
شهید برونسی همراه او رفت دفتر قضایی و گفت: آقا من این رو می خوام ببرم. گفتند:
این به درد شما نمی خوره آقای برونسی. گفت: شما چه کار دارید؟ من می خوام ببرمش...
 همان دادیر قال شد فرمانده گروهان ویژه و مدتی بعد هم شهید شد. بعد از شهادت دادیر قال،
 یک روز حاجی به فرمانده قبلی او گفت:شما این جوونها را نمی شناسین،
 یکبار نمازش رو نمی خونه، کم محلی می کنه، یا یه شوخی می کنه،
 سریع اخراجش می کنین؛ اینها رو باید با زبون بیارین تو راه، اگه قرار باشه
 کسی برای ما کار کنه، همین جوونها هستن.   شهید برونسی

منبع : منبع : کتاب شهید برونسی

شهید برونسی


من با چشم باز این راه را پیموده ام و

ثابت قدم مانده ام.؛امیدوارم این قدم هایی

که در راه خدا برداشته ام،خداوند آن ها را قبول

درگاه خودش قرار بدهد و ما را از آتش جهنم نجات دهد.

سردار شهید حاج عبدالحسین برونسی



شهید برونسی



نایت اسکین

فرماندهی برای من لطف نیست،گفتند

این یک تکلیف شرعی است،باید قبول بکنید؛و من براساس

«اطیعواالله و اطیعوا الرسول و اولی الأمرمنکم»

قبول کردم.

سردار حاج عبدالحسین برونسی



نایت اسکین