ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
یک بار از علی پرسیدم : «راستی این همه
که جبهه بوده ای نگفتی چه کاره هستی؟»
خنده ای کرد و با مزاح پاسخ داد:
«هیچی،صدامیان روی دیوارهاشعارمی نویسند،
ما هم می رویم آن ها را رنگ می زنیم».
شهید علی برخورداری
منبع : سایت صبح
با کلی دوز و کلک از خانه فرار کردم و
رفتم پایگاه بسیج. گفتند
اول یک رژه در شهر می رویم و بعدش اعزام.
از ترس پدر و مادرم رژه نرفتم و
پشت یک عکس بزرگ از امام(ره) پنهان شدم.
موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا
آنها متوجه من نشوند. بعداً که
از جبهه تماس گرفتم پدرم گفت:
خاک بر سرت!
برات آجیل و میوه آورده
بودیم که ببری جبهه