شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

جامانده آن سوی غبارها

شلخته‌تر از سربازها ندیده‌ام

از جنگ که برمی‌گردند،

یکی دستش را

یکی پایش را

یکی دلش را

و حواس‌پرت ترینِ آن‌ها خودش را

جا می‌گذارد

عجب انسان هایی هستند این مردان بی تکرار

جامانده آن سوی غبارها

نتیجه تصویری برای وداع با مدافع حرم

اینروزها

اینروزها پایی برای رفتن نمانده ودستی برای نوشتن ندارم


حاج حسین خرازی

|

بعضی از عملیات ها برای رسیدن به هدف نهایی چند

مرحله رو طی میکنن ؛ بچه های تدارکات هم بین

هر مرحله حسابی به نیرو ها میرسن تا خستگی بچه ها

از تنشون دربیاد ؛ خودتون تصور کنین بعد از اتمام اولین

مرحله عملیات که آزاد باش مى دن و یک جعبه کمپوت گیلاس;

خنک، عینهو یک تکه یخ. انگار گنج پیدا کرده باشیم

توى این گرما چه صفایی داره.تو سنگر نشسته بودیم

 که یه بسیجی امد تو و از راه نرسیده گفت:«نمى خواین از

مهمونتون پذیرایى کنین؟»ما هم گفتیم: «چشمت به

این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحب دارن. نداشته باشن هم

خودمون بلدیم چى کارشون کنیم.»چند دقیقه نشست و

وقتی دید تحویلش نمى گیریم پاشد رفت. بعد از

رفتنش على امد تو، عرق از سر و رویش مى بارید.

یک کمپوت دادم دستش وگفتم: «یه نفر اومده بود اینجا،

لاغر مردنى، کمپوت مى خواست بهش ندادیم ، خیلى پررو بود.»

علی  انگار که برقش بگیره گفت:

«همین که الآن از آنجا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟»

گفتم «آره. همین.»  گفت: «ای خاک...!حاج حسین بود که».

 منظور سردار شهید حاج حسین خرازی میباشد.