مرد با آن قیافه حق به جانب آمده بود مدرسه ،« تا نمره قبولی فرزندم را نگیرم نمی روم.»
بعضی ها می گفتند آقای رجایی! طرف آدم بانفوذی است. یک قبولی که به جایی بر نمی خورد !
می گفت :« مدرسه جای تلاش و کوشش است، بچه این فرد جای یک
بچه با استعداد را اشغال کرده است. »
غروب که می رفت، مرد همچنان تحصن کرده بود. رو به سرایدار کرد و گفت :
« به آقا پتو و آب و چای بدهید که خواستند تا صبح بمانند اذیت نشوند. »
از نمره خبری نبود که نبود. شهید محمدعلی رجایی
منبع : منبع: کتاب « خدا که هست » نوشته مجید تولایی
بچه که بودم بابام بهم
میگفت درسهات رو بخون
برات حتما دوچرخه می خرم.
گاهی تشرمیرفت نخونی
ممکنه تنبیهت کنم
هیچ وقتم تنبیهم نمی کرد
راستش از اون روزها خیلی گذشته
طوری که من یه خرده
بزرگتر شدم بماند وبماند
یادم به یه چیزی افتاد گفتم
بلا تشبیه بلا تشبیه
خداوند هم به من گفته که
وعمل صالحات ......
زنی صیحه زنان و دیوانه وار خدمت پیغمبر
(ص) آمد و گفت
یا رسول الله ، اصحاب بروند کار خصوصی با شما دارم.
اصحاب رفتند ، آن زن خدمت پیغمبر(ص) نشست،
و گفت : یا رسول الله گناهی بزرگی مرتکب شده ام .
پیغمبر ( ص ) فرمود : رحمت خدا بزرگتر
از گناه تو است و با توبه گناه آمرزیده می شود
،حال بگو گناهت چیست ؟
زن گفت : یا رسول الله ، من شوهر دارم ،
زنا دادم و آبستن شدم ، بچه به دنیا آمد ،
او را در خمره سرکه خفه کردم ،
و سرکه های نجس را به مردم فروختم .
پیامبر ( ص ) خیلی ناراحت شد ، و فرمود :
می خواهی به تو بگویم چرا به درون
این چاه گمراهی افتادی ؟
گمان می کنم نماز نمی خوانی و رابطه ات با خدا قطع
شده و دچار این فلاکت شده ای !