شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

مدافع حرم


زیبایی عشق را نشان خواهم داد

دل را به نگار رایگان خواهم داد

در قلب من احساس پشیمانی نیست

گر زنده شوم دوباره جان خواهم داد

حدیث روز

امام حسین علیه السّلام فرمودند:

مَن عَبَدَ اللهَ حَقَّ عِبادَتِهِ آتاهُ اللهُ فَوقَ أمانِیهِ وَ کفایتِهِ؛

هر که خدا را، آن‌گونه که سزاوار اوست، بندگی کند،

خداوند بیش از آرزوها و کفایتش به او عطا کند.

بحار الأنوار، ج 71، ص 183

بد لباس نپوش

به تو گفته شد بد لباس نپوش!
گفتی مردها نگاه نکنند ...
اتفاقا مشکل تو همین است ...
مردها نگاهت نکردند...
چادر را از سرت برداشتی...
باز مردها نگاهت نکردند...
مانتو خود را کوتاه کردی...
باز خبری از نگاه مرد ها نشد....
مانتوی بدون دکمه با ساپورت پوشیدی...
راستی تا برهنگی ات چیزی نمانده.....
و مطمئن باش مردی نگاهت نمیکند ....
شاید نرهای فاسد رهگذر نگاهت کنند اما مردها بعید میدانم...

تو خودت پسند کردی لگد مال چشمهای نرها باشی غافل از اینکه ریحانه خدا بودی و گران قیمت...

هجوم شیطان


خدایا تو دستگیرم باش
اعوذ بالله من نفسی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

شب باش


شب باش : در پوشیدن خطاے دیگران

زمیــن باش : در فروتنی

خورشیدباش : در مــهر و دوسـتی

ڪوه باش : در هنگــام خشم و غضب

رودباش : در سخاوت و یاری بہ دیگران

دریــاباش : در کنار آمدن با دیگران

خودت باش : همانگونه ڪہ می نمایی

این عمار

مردم که جاهل باشند... تحریف خنده دار هم شدنی است!

....معاویه هنگامی که پیک علی علیه السلام در شام بود، 

در حالی که روز چهارشنبه بود گفت اعلام نماز جمعه کنید.

اعلام نماز جمعه کردند. در روز چهارشنبه نماز جمعه خواند.

 احدی به او اعتراض نکرد. در خفا نماینده علی علیه السلام را خواست.

گفت: «برو به علی بگو با صدهزار شمشیرزن به سراغ تو می‏آیم

که چهارشنبه را از جمعه تشخیص نمی‏دهند. به علی بگو حساب کار خودت را بکن»...

سیری در سیره ائمه اطهار ع، ص 44.شهید مطهری ره 



قدم‌های گمشده‌




الهــــــــی...


قدم‌های گمشده‌ای داریم
که تنهاهدایتگرش تویی

افکارآشفته‌ای داریم
که تنهاسامان دهنده‌اش تویی

الهـــــــی ...
ای مهــــربان مارادریاب...

عـــــاشقی

من عـــــاشقی را
از خـــــدا یاد گرفتم
همان لحظه که گفت
صدبار اگر توبہ شکستے باز آ

کوتاه ترین دعا


کوتاه ترین دعا ... بزرگترین آرزو .... اللهم عجل لولیک الفرج 

حواس


ان ها حواسشان به خدا بود و...
ما حواسمان به گناه
فرق است میان دیدن وشنیدن

علی چیت سازان

سال 1366. ش بود و ستون گردان کنار «ارتفاع قامیش» و زیر پای عراقیها قرار داشت.
باران بی‌امان می‌بارید و لباسها را خیس و سنگین کرده بود. گونیهایی هم که عراقیها
 مثل پله زیر کوه چیده بودند؛ به‌خاطر گل و لای، لیز شده بود و مایه مشکل و دردسر
رزمندگان شده بود. بچه‌ها سعی داشتند برای رهایی از باران، به داخل غار بزرگ زیر
 قله بروند؛ ولی با وجود سُر بودن گونیها، با مشکل مواجه شده بودند؛ اما یک گونی با
بقیه فرق داشت و لیز و سُر نبود. بسیجیها که پایشان را روی آن می‌گذاشتند، می‌پریدند
آن طرف آب و داخل غار می‌شدند. البته گونی هر از چندگاهی تکان می‌خورد. شاید آن شب
غیر از من و یکی دو نفر، هیچ بسیجی‌ای نفهمید که علی آقا پله شده بود برای بقیه. ما که
از این راز باخبر شدیم، اشکهامان با باران قاطی شده بود.   شهید علی چیت سازیان
منبع : راوی: محمود نوری، ر.ک: دلیل، ص 239

دعای فرج


عکس و تصویر چندگاهیست دعای فرج را چند بار می خوانم تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد، ...

چندگاهیست دعای فرج را چند بار می خوانم 

تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد

هم اشکم بریزد

هم در جست و جویت باشم

هم سرپرستم باشی

نماز جماعت به یاد ماندنی

شنیده بودم نــمــاز اول وقت برایش اهمیت دارد،

ولی فکر نمی کردم انقدر مصمم باشد! 

صدای اذان کہ بلند شد همه را بلند کرد؛

انگار نه انگار عروسی است،

آن هم عروسی خـــودش!

یکی را فرستاد جلو بقیہ هم پشت سرش،

نماز جـــماعتی شد بہ یاد ماندنی!!

شهید محمدعلی رهنمون

عکس و تصویر شنیده بودم نــمــاز اول وقت برایش اهمیت دارد، ولی فکر نمی کردم انقدر مصمم باشد! ...

پناه میبرم «به خدا»

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩ…

ﺍﮔﺮ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﺎﺩﺭﺳﺘﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﯽ ﺑﮑﻨﻢ…

دنیا ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻼﺷﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺍﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﺪ…

ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﺪ…

ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﯾﻢ…

پناه

میبرم «به خدا»

از عـیبی که «امروز» در خود می بینم،

و

«دیروز»

«دیگران را» به خاطر

«هـمان عیـب»؛ ملامت کرده ام

محتاط باشیم؛ در «سرزنش»

و «قضاوت کردن دیگران»

وقتی

نه از «دیروز او» خبر داریم

نه از «فردای خودمان»…

انروزها


انروزها که گذشت ،مردم بخاطر اینکه میهمانش بودند

سحرها زودتر خواب را از چشمانشان دور میکردند

انگار بر خود لازم میدانستند سحری را بخورند به

رسم مهمان بودن.که شاید میزبان از نبودنشان

پای سفره سحر نگران میشده است دلگیراز نیامدنشان می شده..

حال چندروزی است که از میهمانی امده ایم کسی دیگر

بر خود فرض نمیکند اینروزها هم میهمانش هستیم

وبا کمی فاصله از سحر به ما روزی میدهد انهم روزی مادی

وهرکه را بخواهد از خوان نعمتش که در بین الطلوعین عشق

برپاست می دهدآنچه را باید

پس بیایید بدانید که عشق اینروزها هم هست ولی درهمین

سحرهایی که فکر می کنیم میهمانی تمام شده است در

همین بین الطلوعینی

که برایمان فراموش شده بود وان قدر در تلگرام خسته شدیم

پای این بی خوابی شبانگاهمان  که یادمان رفت باید برای

نماز خواندن وصحبت با حضرت عشق

بیدار باشیم.سحر همیشه هست واینبار یادمان باشدما

میهمان خان  حضرت عشقیم تاقبل ا ز موت

پس ای عشق یاریمان کن


دعای شهادت


وقتی دعای شهادت می کنم
ندا می اید هنوز این لباس زیبا اندازه ات نیست بروووو
به سادگی دلم نخند
تنها دلخوشیم همین است
آی شهدا برایم دعا کنیـــــــــــــــــــــــــــد

یا اله العاصین

قحطی عشق

دهه ی شصت ،خوب به خاطردارم آن روزهایی را که تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ایی زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می کردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپو ها یک عدد صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم. سس مایونز کالایی لوکس به حساب می آمد و ویفر شکلاتی یام یام تنها دلخوشی کودکی بود. صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت، بگو مگو ها سر کپسول گاز که با کامیون در محله ها توزیع می شد، خالی کردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب. روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پو شیدن کفش آدیداس یک رویا بود. همه اینها بود، بمب هم بود و موشک و شهید و ... اما کسی از قحطی صحبت نمی کرد! یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری کمک های مردمی وارد کوچه می شد بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود. همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود. امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه کناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست. از انواع شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روکش طلا، رینگ اسپرت تا... و حال با تن های فربه، تکیه زده بر صندلی ها نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم. مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ایی نایاب شود!! اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پز دادن و له کردن دیگران سیری ناپذیر شده است. ورشکسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی مراکز ادبی فرهنگی و هنری و ... برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادکلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم! ... می شود کتابها نوشت... خلاصه اینکه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم. هرکس تنها به فکر خویش است به فکر تن خویش! قحطی امروز قحطی انسانیت است قحطی همدلی قحطی عشق!

عاشق شهدا

سید مرتضی را دیدی بگو دوربینش را بیاورد
 یک مستند بسازد

 از ما بنام روایت غفلت!
به حسن باقری بگو دراین جنگ نابرابرتاکتیک نداریم!
فقط علی اکبر شیرودی چیزی نفهمداگربفهمد واویلاست،
 میمرد برای خمینی!
شاهرخ ضرغام را حتما خبر کن،
بگو به خمینی: اوراروی سینه ام خالکوبی کردم میخندند!
راستی؛ حاج احمد، اصلا میدانی موبایل چیست ؟
تا حالا با وایبر و لاین کار کرده ای ؟
بیخیال برادر، همان بیسیمت را بیاور،
من آخرین نسخه ی اندروید را رویش نصب میکنم!
فقط خواهشا به نیروهایت دستور بده
آن تندروی هایی که در مریوان و پاوه
 و فکه و خرمشهر و شلمچه کردند،

در فضای مجازی نکنند!
اینجا آداب خودش را دارد!
باید همه چیز را با گفتگو حل کنید!
حاج احمد، تلفات زیاد داده ایم!
 غفلت امانمان را بریده!
دغدغه ی لایک  سرمان را گرم کرده!
تورو خدا برگردید....
خدا را چه دیده ای، شاید در این
مخمصه ای که گیر کرده ایم

تو و رفقایت به دادمان رسیدید!
عاشق شهدا
شهدا شرمنده ایم

تو هم باید شهید شوے...‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌


وقتی دو برادرم شهید شدند، پدرم خیلی صبور بود. 
یادم می‌آید وقتی محمدرضا پنج سال داشت بہ خانه پدری‌ام رفته بودیم. 
مشغول ڪار بودیم ڪه یڪ‌باره پنجره آهنی از لولا خارج شد
و افتاد روے سر محمدرضا ڪه زیر پنجره نشسته بود. 
جمجمه‌اش شڪسته بود. وقتی خودم را بہ محمدرضا رساندم، 
از سرخی خونی ڪه در آن غوطه‌ور شده بود، شوڪه شدم 
و ناخودآگاه گفتم: چقدر خون تو قرمز است! مثل خون شهید می‌ماند...
همان‌ موقع پدرم هم ڪه آن‌جا بود رو به محمدرضا ڪرد و گفت: ‌‌
 محمدرضا، تو نباید بہ مرگ عادے بمیرے. تو هم باید شهید شوے...‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
نقل از مادر شهید
شهادت: شب اول صفر ۹۴

بدرود

فرازهایی از دعای وداع امام سجاد(ع) با ماه رمضان: 

بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا… 

بدرود ای ماه دست یافتن به آرزوها…

بدرود ای یاریگر ما که در برابر شیطان یاریمان دادی…

بدرود ای که هنوز فرا نرسیده از آمدنت شادمان بودیم

 و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک.

پرواز


پرواز_کردن ، ربطی به بال ندارد...

دل می خواهد...

دلی به وسعت آسمان...

دل رـا باید آسمانی کرد...

خوشا آنانی که بالی نداشتند ولی...

راه  آسمان را یافتند...

کمی...خـــــــــــــــــــــــدا


دلم کـــــــــــمی خدا میخواد…
کمی سکـــــــــــوت…
کمی دل بریدن میخواد…
کمی اشک…
کمی بهت…
کمی آغوش آسمانی
کمی دور شدن از این آدمها…!

کمی رسیدن به خدا…

عظمت شهید

حتی روزی هم که رفت بااینکه از زیر قرآن ردش کردم واقعاً فکر نمی‌کردم رفته باشد. 

طوری که شب شام درست کردم. اما دیدم که نیامد. بعد  هم تماس گرفت که سوریه است. 

می‌گفت برای کمک به رزمنده‌ها رفتم و اگر شهیدشدم به من افتخار کن. 

شوخی می‌گرفتم می‌گفتم به چی افتخار کنم؟ به اینکه شوهر ندارم؟ 

اما می‌گفت عظمت شهید خیلی زیاد است بعدها متوجه می‌شوید. 

راست می‌گفت عظمت شهید خیلی بالاست طوری که حتی بچه‌ها هم متوجه می‌شوند. 

یک‌بار وقتی رفتم مدرسه متین دیدم پوستر آقا مهدی را دیوار زده‌اند 

و بچه‌های مدرسه هرکدام زیرش نوشته‌اند: دوستت داریم»

نقل خاطرات:همسر شهید قاضی خانی