ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
رفتم بیرون،برگشتم.هنوزحرف میزدند.پیرمرد میگفت
«جوون! دستت چی شده؟ تو جبهه
این طوری شدی یا مادر زادیه؟»
حاج حسین خندید. آن یکی دستش را آورد بالا. گفت
«این جای اون یکی رو هم پر می کنه. یه بار تو
اصفهان با همین یه دست ده دوازده کیلو
میوه خریدم برای مادرم.»
پیرمرد ساکت بود. حوصلهام سر رفت. پرسیدم
«پدر جان! تازه اومده ای لشکر؟ » حواسش نبود.
گفت «این، چه جوون بی تکبری بود. ازش خوشم اومد.
دیدی چه طور حرفو عوض کرد؟ اسمش چیه این؟»
گفتم «حاج حسین خرازی» راست نشست. گفت
«حسین خرازی؟ فرمانده لشکر!؟»
فرمانده لشکر نه!!!...فرمانده قلبها....واقعا که از همه خاکی تره و سنگر فرماندهیش دلای شیداست....
فرمانده ای از تبار عشق