شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

خدایا

خدایا !
صدایم را می شنوی که خودت گفته ای
شنوایی "
ان الله السمیع البصیر
گاهی نه گریه آرومت میکنه
نه فریاد
ونه سکوت.....
آنجاست که با چشمانی خیس روبه آسمان میکنی ومیگویی:
الهی وربی من لی غیرک 
خداااااااایاتنهایم
 

کاش

کاش یادت
اینهمه آغشته نبود به نبودن
و عشقت به خمار سکوت
کاش وقتی می خواندمت

هزارسال




سکوت حق مرا زیر پا نهاد افسوس

و برد از کف من طاقت و قرار اینک
هزار سال دلم در هواى تو جوشید
و مانده است به شوقت چو چشمه سار اینک

تقویم

مهدی جان تقویم ماهنوزبهاری ندیده است
بـشکن سـکوت یــــخ زده ی انــتظار را


سکوت مبهم

یکی می پرسد اندوه تو از چیــست؟؟؟
سبب ساز سکوت مبهـــــمت کیـــست؟؟؟
برایش صادقانه می نویسم...
برای آنکه باید باشد و نیســـت!!! ...

تفکر


باید بدانیم که سه چیز انسان را

بهشتی و جهنمی‌ می‌کند:تفکر، سکوت، کلام.

جانباز شهید احمد بابکان

شب است و سکوت است و ماه است و من

شب است و سکوت است و ماه است و من

فغان و غم و اشک و آه است و من

  شب و خلوت و بغض نشکفته ام

شب و مثنوی های ناگفته ام

  شب و ناله های نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو

  من امشب خبر می کنم درد را

که آتش زند این دل سرد را

  بگو بشکفد بغض پنهان من

که گل سر زند از گریبان من

  مرا کشت خاموشی ناله ها

دریغ از فراموشی لاله ها

  کجا رفت تأثیر سوز دعا

کجایند مردان بی ادعا


  کجایند شورآفرینان عشق!؟

علمدار مردان میدان عشق


 کجاین مستان جام الست

دلیران عاشق، شهیدان مست

  همانان که از وادی دیگرند

همانان که گمنام و نام آورند

  هلا! پیر هشیار دردآشنا

بریز از می صبر در جام ما

  غرورم نمی خواست اینسان مرا

پریشان و سردرگریبان مرا

  غرورم نمی دید این روز را

چنان ناله های جگر سوز را

  غرورم برای خدا بود و عشق

پل محکمی بین ما بود و عشق

  نه! این دل سزاوار ماندن نبود

سزاوار ماندن، دل من نبود

  من از انتهای جنون آمدم

من از زیر باران خون آمدم

  از آنجا که پرواز، یعنی خدا

سرانجام و آغاز، یعنی خدا

  هلا! دین فروشان دنیا پرست

سکوت شما پشت ما را شکست

  چرا ره نبستید بر دشنه ها؟

ندادید آبی به لب تشنه ها؟

  نرفتید گامی به فرمان عشق

نبردید راهی به میدان عشق

  اگر داغ دین بر جبین می زنید

چرا دشنه بر پشت دین می زنید

  زبونید و زخم زبان می زنید

خموشید و آتش به جان می زنید

  کنون صبر باید بر این داغ ها

که پرگل شود کوچه ها، باغ ها

 
علیرضا قزوه