ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
«اقا مصطفی ! شما فرمان ده ای، نباید بری جلو.
خطر داره .» عصبانی شد.اخمهایش را کرد توی هم.
بلند شد و رفت. یکی از بچه ها از بالای تپه
می آمد پایین . هنوز ریشش در نیامده بود
از فرق سر تا نوک پایش خاکی بود.رنگ به
صورت نداشت. مصطفی از پایین تپه نگاهش می گرد.
خجالت می کشید ، سرش را انداخته بود پایین.
میگفت « فرمانده کیه ؟ فرمانده اینه که
همه ی جوونی و زندگیش رو برداشته
اومده این جا.» شهید مصطفی ردانی پور
منبع : کتاب ردانی پور