ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
زمانی که در منطقه خرمال بودیم؛
یکی از دوستان از جنوب کادویی برایم فرستاد
که در نوع خود بی نظیربود. چند بسته مجزا
از هم که بسیار دقیق پیچیده شده بود.
هر کدام از بسته ها را برداشتیم و بازکردیم.
آدم به هوس می ا فتاد ولی تصور می کنید
چه چیزی می دیدیم؟ یک بسته پوست پسته اعلاء،
یک بسته پوست تخم هندوانه، یک کیسه پوست سیب،
یک کیسه پوست خیار قلمی و یک بسته هم پوست هندوانه!
در میان بسته ها کاغذی بود که روی آن نوشته شده بود:
به مناسبت سالروز تولد صدام!
منبع : بر گرفته از ماهنامه فرهنگ ایثار
همراه دایی سعید برای گرفتن شام به فاو رفتیم.
موقع برگشتن، دشمن دیوانه وار منطقه رو زیر آتش گرفت.
به پایگاه موشکی که رسیدیم بچه ها رو برای گرفتن غذا صدا زدم.
بین سنگر محمود و گروهان بهشتی ایستادم و گفتم:
«بیایید بیرون عمو صدام داره بلیت بهشت پخش میکنه».
محمود و مهدی کنار سنگر خودشون نشسته بودند و به
کارهای من میخندیدند. همه با قابلمه دور ماشین
ایستاده بودند. بالای باربند رفتم و با صدای بلند
فریاد زدم: «اگر با کشته شدن من، پایگاه موشکی
پا بر جا میماند، پس ای خمپاره ها مرا دریابید!»
در همین لحظه یه خمپاره ۱۲۰ زوزه کشان
در کنار ما منفجر شد! همگی خوابیدند.
من هم از روی باربند خودم رو به کف جاده
پرت کردم. بلند شدم خودم رو تکاندم و گفتم:
«آهای صدامِ الاغِ زبون نفهم! شوخی هم سرت نمیشه؟
شوخی کردم بی پدر مادر!»
منبع : منبع: وبلاگ "گلستان شهدا