ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
پیشانی بند بسته ،پرچم دست گرفته بود وبی سیم را هم روی کولش...
خیلی بانمک شده بود. گفتم: خودت رو مثل علم درست کرده ای؟
می دادی روی لباست را هم بنویسند.
پشت لباسش را نشان داد نوشته بود:
« جگر شیر نداری سفر عشق مرو! »
گفتم: به هر حال، اصرار نکن. بیسم چی لازم دارم ولی تورا نمی برم
؛ چون هم سن ات کم است هم برادرت شهید شده!
با ناراحتی دستش رو گذاشت روی کاپوت ماشین و گفت:
باشه،نمیام ولی فردای قیامت شکایتت روبه فاطمه زهرا(س) می کنم.
میتونی جواب بده!
گفتم: برو سوار شو.
در بحبوحه عملیات پرسیدم: بیسیم چی کجاست؟
گفتند نمی دانیم، نیست. به شوخی گفتم:
نکنه گم شده،حالا باید کلی بگردیم تا پیدایش کنیم.
بعد عملیات نوبت جمع آوری شهدا شد.یکی ازشهداترکش سرش رابرده بود.
وقتی برگرداندیمش پشت لباسش نوشته بود:
« جگر شیر نداری سفر عشق مرو»