-
بابا
دوشنبه 16 دی 1392 15:13
گفتی : بنویسید آب ... همه نوشتیم ... گفتی : بنویسید بابا آمد ... همه .... همه نوشتند به جز من ! یادت می آید خانم معلم ؟؟!! همه نوشتند بابا آمد اما من نوشتم بابا رفت ... همیشه از همان اول که اسم بابا می آمد بغضم می ترکید و گریه می کردم . مثل روزی که تو دیکته می گفتی و من نبود بابا را آه می کشیدم . خانم یادت می آید وقتی...
-
حاجی چی شده
دوشنبه 16 دی 1392 11:51
دستم شکسته بود اومدم بیمارستان و گچ گرفتمش گفتند: حسین خرازى رو آوردند بیمارستان تا رفتم عیادتش ، از تخت اومد پائین بغلم کرد و گفت: دستت چى شده؟ گفتم: هیچى حاج آقا! یه ترکش کوچیک خورده و شکسته خندید و گفت: چه خوب! دست من یه ترکش بزرگ خورده و قطع شده...
-
فرزند شهید
دوشنبه 16 دی 1392 11:03
پیش از خواب میچرخم به سمتش حرفی نمیزنیم به هم نگاه میکنیم من و دیوار رو به رو ...
-
محض اطلاع تیم مذاکره کننده
دوشنبه 16 دی 1392 10:00
آرمیتا می گفت: وقتی من بزرگ شدم، دانشمند شدم، آدم بدا اومدن منو کشتن، لطفا منو پیش بابام خاک کنید . . .
-
نود می بینیم
دوشنبه 16 دی 1392 09:21
به یاد شهید آوینی: دیگر نه پلاک و نه جسد می بینیم بعد از تو هنوز مستند می بینیم دیگر خبر از روایت فتح ات نیست هر هفته دوشنبه ها نود می بینیم
-
حاجی تمام گشته مهماتمان
یکشنبه 15 دی 1392 19:36
-
گفتم
یکشنبه 15 دی 1392 18:20
-
خاکیان افلاکی
یکشنبه 15 دی 1392 15:50
این خط آخر ندارد بنویس شهید و بعد برو سر سطر همانجا که نخل هایش بدون سر نماز می گزارد و بیدهای مجنونش به سمت شرجی افق در اهتزازند از این سطر به آن سطر از این خط به آن خط از این خاک ریز به آن خاکریز حالا دیگه این همه شهید را کلمه ها تشییع می کنند اصلاً این خط آخر ندارد بدون معطلی به جای نقطه اشک هایت را بگذار و برو
-
شهدا وحجاب
یکشنبه 15 دی 1392 13:50
-
زیارت عاشورا
یکشنبه 15 دی 1392 11:55
هنوز اذان صبح رو نگفته بودند یهو دیدم با حالت عجیبی از خواب پرید بهم گفت: حاجی ! خواب قاصد امام حسین علیه السلام رو دیدم بهم گفت: امام حسین علیه السلام سلام رسوندند و گفتند به زودی میام به دیدارت بعد یه نامه از طرف آقا بهم داد که توش نوشته بود: چرا این روزها کمتر زیارت عاشورا می خونی؟! ... گریه می کرد و حرف میزد صورتش...