-
اگر..
جمعه 10 اردیبهشت 1395 01:02
نسل ما نسل ظهور است اگر ما خواهیم این زمان فصل حضور است اگر ما خواهیم گر که آماده شود لشگر حق او آید زین گذر وقت عبور است اگر ما خواهیم
-
حاج یدالله
جمعه 10 اردیبهشت 1395 00:46
دنبالش کشیده شدیم. روی خاکریزها و توی کانال ها خط خون کشیده شده بود. سرخ و قرمز. حاجی با احتیاط از کنار آنها گذشت. ـ این خون ها، خون پاک ترین جوان های دنیاست. مواظب باشید پا رویشان نگذارید. این جمله را بغض آلود گفت و بعد چیزی زمزمه کرد که من نفهمیدم. صدای انفجار گلوله از دور و نزدیک به گوش می رسید. یکی از هلیکوپترهای...
-
سبقت از سایه ها
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 19:35
سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست به سوی نور که باشی ، سایه ها در پس تو اند الله نور السماوات والارض سوره نور ؛ آیه
-
یک حضور وغیاب
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 14:25
وقتی این عکس رو دیدم کلی منقلب شدم نمیدونم غیبت های کلاسی برای یک دانشجو یا دانش اموز همیشه مایه تاسف بوده اما تفاوت رو ببینین غیبت داریم تا غیبت کاش در کلاس شهادت ورشادت غایب نشیم اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک
-
دل میهمان
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 20:50
در دنیا اگر خودت را مهمان حساب کنی و حق تعالی را میزبان ، همه غصه ها می رود چون هزار غصه به دل میزبان است که دل میهمان از یکی از آنها خبر ندارد هزار غم به دل صاحبخانه است که یکی به دل مهمان راه ندارد در زندگی خودت را میهمان خدا بدان تا راحت شوی اگر در میهمانی یک شب بلایی به تو رسید شلوغ نکن و آبروی صاحبخانه را حفظ کن...
-
گاهی بی نهایت بودنِ بزرگی ات را فراموش می کنم
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 15:45
♡ خدایا ... ♡ ببخش مرا، اگر گاهی بی نهایت بودنِ بزرگی ات را فراموش می کنم و از رحمتت ناامید می شوم. ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡ ♡
-
سیم خاردار
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 23:56
-
علمدار
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 21:00
.. زمانی که زیر تابوت مرا گرفتید و به سوی آرامگاه می برید تا می توانید مهدی (عج) و فاطمه (س) را صدا بزنید . تنها امید من که همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده، به اشک چشم دوستانم متبرک شده است روی صورتم بگذارید . شهید مجتبی علمدار
-
ضامن
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 15:24
من ضامن اجابت دعای کسی هستم که در قلبش جز رضا وخشنودی خداوند نباشد امام حسن مجتبی(ع)
-
فرمانده
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 15:08
داخل که شدیم، دیدم بسیجی جوانی توی ستاد فرماندهی نشسته. گفتم: بچه بلند شو برو بیرون. الان اینجا جلسه است. یکی از کسانی که اونجا بود، سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: این بچه، فرماندهی گردان تخریبه... برگی از خاطرات شهید حسن باقری