ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
خودش جوهر آورد و انگشتم را زد روی کاغذ.
می دانست که برایم سخت است ازپیشم برود.مدام می گفت :
«مامان از ته دلت راضی باش ! خب؟ »
آخر از ته دل راضی ام کرد و رفت.
شهید محمد رضا رمضانی شهری
منبع : فهمیده های کلاس - روایت هایی کوتاه
از زندگی دانش آموزان شهید
از شـــــهید بابایى پرسیدند :
" عــــباس جـــــان چه خبر ؟
چه کــار میـــکنى ؟ "
گــــفت :
" به نگهبانى دل مشغولیم .. که غیر از خـــــــدا کسی وارد نشود .. !
عباس جان از ما بپرسند چه خبر میگوییم قلبمان را ابلیس تسخیر کرده است ودیگرغیر او کسی را نمیشناسیم
خدایا مرا کمک کن تا ابلیس را ازقلبم بیرون کنم
آنانـکه سـوی یارشـان پرواز کردند.
از پای جان، بند اسـارت، باز کردنـد
در جامِ خونِ خودْ جـمالِ یار دیدند
از شوق، آهنگ سفر را ساز کردند.