شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

من زمین به خان نمی فروشم



پدرش جلوى خان درآمده بود. گفته بود «من زمین به خان نمى فروشم...»
 مادرش از درد به خودش مى پیچید
. پدرش دویده بود پى قابله. قابله آشپزِ خانه ى ارباب هم بود. مباشر ارباب جلویش را گرفته بود.
 گفته بود «زنم... داره مى میره از درد!» گفته بود «به من چه؟» افتاده بودند به جان هم.
 قابله هم دویده بود سمت خانه. وقتى محمد به دنیا آمد، پدرش توى ژاندارمرى زندانى بود.
 پدرش را حسابى زده بودند. همان شد. وقتى مُرد، جمع کردند آمدند تهران. خیابان مولوى
 یک خانه اجاره کردند. از این خانه هایى بود که وسط حیاط حوض آب داشت;
 دور تا دورش حجره..   شهید محمد بروجردی

منبع : برگرفته از مجموعه کتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | عباس رمضانی

خانه خرابم نکنی


به امید آمده ام ، خانه خرابم نکنی

همه کردند جوابم ، تو جوابم نکنی

بارها آمدم و باز مرا بخشیدی
با کلام برو این بار خطابم نکنی

همه هستی من این قطرهء اشک است خدا
وای اگر رحم بر این چشم پرآبم نکنی

به ثوابی که ندارم چه امیدی بندم
آب چون نیست ، طلبکار سرابم نکنی


به گمان همه من بندهء خوبی هستم
پیش چشم همه عاری ز نقابم نکنی


آبرویم همه این است شدم عبد حسین
وای اگر نوکر این خانه حسابم نکنی


من که یک عمر شدم نوکر شش ماههء او
جلوی حرمله اِی کاش عتابم نکنی


گر قرارست بسوزم ، بزن آتش اما
جلوی قاتل ارباب عذابم نکنی.

بین الحرمین

چنـد سالیست که پشت
سر هـم پی در پی

پشــت کنـکـــوری
بیـــن الحــرمینـم

 اربــاب

سردرگمم میانِ شمس وقمر


یک خیابان...
دوطرفه...

یک سو ❤ ارباب ❤
یک سو ❤ علمدار ❤

ویک‌جفت‌چشم‌ِحریص...
که نمیداند کدام را نگاه کند؟؟
این یعنی بزرگترین و زیباترین
↙ سردرگمی ↘
اللهم‌الرزقنا‌کربلا


  &&سردرگمم میانِ شمس وقمرش.... &&