ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
در عملیات بدر، برادر مجروحی را دیدم که تیر به چشم چپ او اصابت کرده بود؛
به طوری که مردمک و کاسه چشم او روی چانهاش آویزان شده بود. از ناحیه دست و سر هم مجروح بود.
از بس فشاری که بر اثر جراحت به این برادر وارد میشد، زیاد بود، نه قدرت تکلم داشت
و نه میتوانست حداقل با اشاره منظور خود را به کسی تفهیم کند. چون وسیلهای برای بردن
ایشان در منطقه عملیاتی بدر نبود و وسایل پزشکی لازم هم وجود نداشت، چند ساعت در همان
جا ماند و درد و رنج را تحمل کرد. در عین حال، هنگا م نماز ظهر خود را
جمع و جور کرد و دو زانو نشست و نماز خواند