ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
بهش می گفتن ام الشهدا . آخه سه تا از بچه هاش و
یه برادر و یه دامادش رو برای اسلام داده بود .
هیچ وقت عصبانی ندیدیمش جز یه بار . اونم یه روز
عصر بود که همگی توی حیاط نشسته بودیم .
مامان از خستگی خوابش برد . ما هم بی سرو صدا
آماده شدیم که برای نماز مغرب بریم مسجد.
وقتی داشتیم از در می رفتیم بیرون ، پا شد
و خیلی بلند « استغرالله » و « لا اله الا الله»
گفت و با عصبانیت پرسید : پس چرا بیدارم نکردین ؟
گفتیم : آخه خسته بودی ، ما هم دلمون نیومد
بیدارت کنیم همونطور که داشت وضو می گرفت گفت :
من همه زندگیم به نماز اول وقته .
نمی خوام کاهل نماز باشم ، تا حالا به
هیچ دلیلی نماز اول وقت رو ترک نکردم.
شهیده فاطمه نیک
منبع : برگرفته از : تعبیر یک خواب ،
صفحه 17 و 18