ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
اعلام کرده بودن که راهپیمایی برائت از مشکرین
ممنوعه و حسابی هم تهدید کرده بودن . ولی حافظه ،
صبح خیلی زود بلند شد ، غسل شهادت کرد ، ساق بست و
مقنعه اش رو محکم کرد . می گفت : می خوام اگه تو خیابون زد
و خورد شد حجابم بهم نخوره. یه بازوبند از روی چادر به
بازوش زد که روش نوشته بود : انتظامات خواهران یه کتری بزرگ
هم برداشت تا تو راهپیمایی به حاجیا آب بده .
وقتی داشت می رفت بیرون بهم گفت : امروز اولین سالگرد
شهادت پسرم حسینه... همون روز رفت پیش حسینش و هیچ وقت
هم جسدش پیدا نشد شهیده حافظه سلیمان شاهی
منبع : برگرفته از : میهمان خدا ، صفحه 95 و 97