ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
●●●●●●▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬●●●●●
هرلحظه این احساس را داشتم; که هر وقت باشد،
شهید مى شود. همیشه هم بهش مى گفتم.
مى گفتم که : «هر وقت باشه، شهید مى شى.
ولى دوست دارم به این زودى ها شهید نشى.
هنوز پسرام داماد نشدند.
مى خوام خودت دامادشون کنى. »
خواب دیده بود.
دیده بود که یکى از دوست هاى شهیدش آمده ببردش.
نمى رفته. به ما نگاه مى کرده و نمى رفته.
ما خیلى گریه مى کرده ایم.
دوستش به زور دستش را کشیده بوده و برده بودش.
بعد از این خوابش، بهم گفت:
«تو باید راضى باشى تا من برم.
خودت رو آماده کن. »
●●●●●●▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬●●●●●
شهید صیاد شیرازی