یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...



جوان کافری عاشق دختر عمویش شد ،
عمویش پادشاه حبشه بود .
جوان رفت پیش عمووگفت عمو جان من عاشق دخترت شده ام
آمدم برای خواستگاری .
پادشاه گفت حرفی نیست ولی مِهردختر من سنگین است .
گفت عمو هر جه باشد من میپذیرم
شاه گفت : در شهر مدینه دشمنی دارم که باید سر او را
برایم بیاوری آنوقت دختر از آنِ تو ،
جوان گفت عمو جان این دشمن تو اسمش چیست ،
گفت اسم زیاد دارد ولی بیشتر او را به نام
علی بن ابیطالب می شناسند
جوان فوراً اسب را زین کرد با شمشیر و نیزه و تیر و
کمان و سنان راهی شهر مدینه شد
ادامه مطلب ...
مجتبی م
دوشنبه 21 دی 1394 ساعت 10:10 ق.ظ