شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

دایی جون براتون دل نوشته ای دارم از ادمای بزرگ


آخرین بار که رفتی انگار عکاس آفرینش ، آخرین نگاه آسمانیت را در رنگین کمان چشم بارانی مادرم به تصویر کشید.....
بعد ازتو رنگین کمان دلمان ناپدید شد و جایش را ابراهای سیاه دلتنگی گرفت....
تنها چیزی که ماند عکسی از نگاه پر مهر تو بود در دل تنگ و بیقرار ما....
آن روزها من کودکی بیش نبودم اما معنی نگاههای نگران مادرم را خوب میدانستم . انگار از دلش خبر داشتم که با خود میگفت شاید دیگر تو برنگردی ، شاید دیگر حتی فرصت به آغوش کشیدن جسم بی جانت را هم نداشته باشم ، شاید.......
بماند....
آه و افسوس که واژه هایم یاریم نمی دهد همه احساس نورانیم را فدای روح آسمانیت بکنم.
وتو رفتی و ندانستی آخرین نگاه تو روح مرا هم با خود برد....
راستی حال ششهایت چگونه است؟ بازهم درد میکند؟ یا نه به دست جانباز کربلا خوب شده است؟
اکسیژن...... چه واژه غریبی!!!!!
بیش از غذا، بیش از آب ، بیش از خواب  از اکسیژن استفاده میکنیم و هیچوقت هم آن را نمیبینیم.....
غذا که میخوریم میگوییم خدایا شکرت
آب که مینوشیم میگوییم خدایا سپاست
و با خود میگوییم چه بنده ی خوبی شده ام همه را شکر میگوییم.....ومنم بنده شاکرت ..... چه کسی خوبتر ازمن...
اما نفس که میکشیم کمتر یاد خدا می افتیم و کمتر شکرش را میگوییم
الهی العفو.... شرمنده ام که بیشترین نعمتت را کمتر شکر میگوییم....
راستی نمیدانم آن روزها تو با وجود این همه اکسیژن ولی کمبود آن در ریه هایت چگونه  به سر میکردی....
راستش دایی جان میخواهم اعتراف کنم هنوز هم به اندازه تو معنای اکسیژن را درک نکرده ام.
مرا ببخش که نتوانستم خوب درکت کنم......مرا ببخش...
راستی میگویند « حلال زاده به داییش میره » .....یعنی من هم مثل شماها آسمانی میشوم؟؟؟ یعنی عکاس آفرینش هم آخرین نگاه مرا در صحنه وسیع آسمان به تصویر میکشد؟؟؟
قلم را که گذاشتم بی اختیار میرود ، نقطه ایستایش را هم نمی دانم.... فقط می دانم این قدرت آخرین نگاه تو بود که مرا اینگونه به تکاپو واداشت....
چشمان بارانیم فدای آخرین نگاه زیبای تو باد
نوشته ای از الی ارمیا