-
قصه انتظار
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 07:16
یابن الحسن(عج) ! قصه انتظار را دلهای خدایی چه زیبا می گویند ! نکند گیج شوم در هیاهوی دنیا و یادم برود که قرار است هر روز قدمی به تو نزدیکتر شوم ! نکند عمرم به ناله و زاری بگذرد و یادم برود که لحظه هایم سرشار از عطر نگاه و توجه توست
-
پروردگارا
سهشنبه 9 اردیبهشت 1393 15:39
پروردگارا ببخش مرا اگر هزار تومانم گم شد غصه دار شدم ولی نمازم قضا شد و آنقدر غصه نخوردم ....
-
خداوند
سهشنبه 9 اردیبهشت 1393 12:27
« خدا پر داد تا پرواز باشد، گلویی داد تا آواز باشد . خدا می خواست باغ آسمانها ، به روی ما همیشه باز باشد . خدا بال و پر و پرواز شان داد، ولی مردم درون خود خزیدند . خدا هفت آسمان باز را ساخت ، ولی مردم قفس را آفریدند .»
-
دیده بان
سهشنبه 9 اردیبهشت 1393 11:14
دیـــده بــانـــی یعـنـــی : مـــردایـی کــ ه نشستــن تـا مـــا پـاشیــم ... ومگر می فهمند انهایی که دارند بر سر انرژی هسته ای مذاکره میکنند مگر می فهمند انهایی که شوی لباس در کاخ می گذارند .... ای کاش یک لحظه در جنگ سخت بودند تا در جنگ نرم شکست نخورند
-
دعا می کنم
سهشنبه 9 اردیبهشت 1393 10:11
-
داستان مرحوم کشیکچی از یاران حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
سهشنبه 9 اردیبهشت 1393 09:14
داستان مرحوم کشیکچی از یاران حضرت ولی عصر (عج ) باربر ، حمّال و کشیکچی یا نگهبان ساده بازار اصفهان بود. آنقدر ساده بود و بی ریا که مردم به او لقب "هالو" داده بودند. امّا کسی نمی دانست که در ورای این ظاهر ساده و فقیرانه ، روح بلندی وجود دارد ، صاحب مقامی رفیع نزد حضرت صاحب الأمر و الزّمان أرواحنا لتراب مقدمه...
-
خداوند
سهشنبه 9 اردیبهشت 1393 06:51
خداوند می فرماید: ادعونی استجب لکم، یعنی من را به خانه ی دلتان دعوت کنید من اجابت می کنم و در دل شما وارد می شوم. خدا و اهل بیت به زور متوسّل نمی شوند. خود فرد باید طالب باشد تا وارد دل او شوند . حاج آقا دولابی
-
حسین خرازی
دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 20:58
-
اصطلاح های جنگی :
دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 19:36
اللهم الرزقنا ترکشا قلیلا و مرخصی کثیرا . چه برداشتی از جبهه دارید؟ به خدا فقط یک جفت پوتین برداشتم . کلوا و اشربوا حتی اذابلغت الحلقوم دنیا دو روز است سه روز هم تو راهی میشه پنج روز . مادرم گفته همه چیز بخور جز تیر و ترکش (جواب پرخورها به دیگران) آرپی جی نزن تو خاکریز ما (وسط حرف ما نیا) چهره ترکش پسند(صورت نورانی)...
-
شهید همت
دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 18:45
چنگ زد توی خاکها و گفت «این آخرین عملیاتیه که من دارم میجنگم .» اصلا همتِ چند روز پیش نبود. خیلی گرفته بود. همیشه میگفت «دوست دارم بمونم و اونقدر درد بکشم که همهی گناهام پاک بشه.» میگفت «دلم میخواد زیاد عمر کنم و به اسلام و انقلاب خدمت کنم.» ولی این روزها از بچهها خجالت میکشید. میگفت «نمیتونم جنازههاشونو...