شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...
شـــهـــری درآســـمـــــان

شـــهـــری درآســـمـــــان

یاران؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی ...

مباحثه با عالم یهودی

4114
مباحثه با عالم یهودی

محدّثین و مورّخین به نقل از امام جعفر علیه السلام آورده اند:

روزی هشام بن عبدالملک ، پدرم امام محمّد باقر علیه السلام را نزد
خود احضار کرد. و چون حضرت به مجلس هشام وارد شد، پس از
مذاکراتی در مسائل مختلف ، هشام ما را به همراه چند مأمور مرخّص
کرد.از مجلس هشام بن عبدالملک خارج و راهی منزل شدیم ،
در بین راه به میدان شهر برخوردیم که عدّه بسیاری در آن میدان تجمّع
 کرده بودند ، پدرم از مأمورین هشام - که همراه ما بودند -
سؤال نمود:
این ها چه کسانی هستند؟ و برای چه این جا جمع شده اند؟
یکی از مأ مورین گفت :
  این ها علماء و رُهبانان یهود هستند، که سالی یک بار در همین
 مکان تجمّع می کنند و پرسش و پاسخ دارند؛ و آن که در وسط
جمعیّت نشسته ، از همه بزرگ تر و عالم تر می باشد.

آن گاه پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام صورت خود را پوشاند
 و در میان آن جمعیّت نشست ؛ و من هم نیز صورت خود را
 پوشاندم و کنار پدرم نشستم . مأ مورین نیز در اطراف ما
 شاهد کارهای ما بودند، در همین بین عالم یهودی از جایش
 بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت و سپس به پدرم حضرت باقرالعلوم
 علیه السلام خطاب کرد و گفت :
آیا تو از ما هستی ، یا از امتّ مرحومه ؟
پدرم اظهار داشت :
از امّت مرحومه هستم .
پرسید:
از علماء هستی یا از جاهلان ؟
پدرم فرمود: از جاهلان نیستم .
عالم یهودی مضطرب شد و گفت : سؤ الی دارم ؟
امام فرمود: سؤالت را مطرح کن ، گفت :
دلیل شما چیست که می گوئید: اهل بهشت می خورند و
 می آشامند بدون آن که موادّ زائدی از آنها خارج گردد؟

فرمود:
شاهد و دلیل آن ، جنین در شکم و رحم مادر است ، آنچه
  را تناول نماید جذب بدنش می شود و موادّ زائدی خارج نمی شود.

عالم یهودی گفت :
مگر نگفتی که من از علماء نیستم ؟
 پدرم فرمود: گفتم که من از جاهلان نیستم .
سپس آن عالم یهودی گفت: کدام ساعتی است که نه از ساعات
 شب محسوب می شود و نه از ساعات روز؟

فرمود:
آن ساعت ، بین طلوع فجر و طلوع خورشید است .
عالم یهودی اظهار داشت :
سؤ ال دیگری باقیمانده است که بر جواب آن قادر نخواهی بود؛
و آن این که کدام دو برادر دوقلو بودند که هم زمان
به دنیا آمدند و همزمان هلاک شدند، در حالتی که یکی از آن دو،
 پنجاه سال و دیگری صد و پنجاه سال عُمْر داشت ؟

پدرم فرمود:
آن دو برادر دوقلو به نام عزیز و عُزیر بودند،
که در یک روز به دنیا آمدند؛ و چون عمر آنها به بیست و پنج
سال رسید، عُزَیر سوار الاغی بود و از روستائی به نام أ نطاکیه
گذر کرد، در حالتی که تمامی درخت ها خشکیده و ساختمان ها
 خراب و اهالی آن در زمین مدفون بودند، گفت : خدایا!
چگونه آن ها را زنده می نمائی ؟ در همان لحظه خداوند
 جانش را گرفت و الاغ هم مُرد و اجسادشان مدّت یک صد سال
در همان مکان ماند و سپس ‍ زنده شد و الاغ هم زنده شد
 و به منزل خود بازگشت ولی برادرش عزیز او را نمی شناخت
 و به عنوان میهمان او را به منزل راه داد و خاطره های
برادرش را تعریف کرد و سپس افزود: بر این که او صد سال قبل
 از منزل بیرون رفت و برنگشت . سپس عُزیر که جوانی
بیست و پنج ساله بود خود را به برادرش عزیز که پیرمردی
 صد و بیست و پنج ساله بود معرّفی کرد و با یکدیگر
 بیست پنج سال دیگر زندگی کرده و یکی در سنّ پنجاه سالگی و
 دیگری در سنّ صد و پنجاه سالگی وفات یافت .


عالم یهودی ناراحت و غضبناک شد و از جای خود برخاست و گفت :
تا این شخص در میان شما باشد من با شماها سخن نمی گویم ،
 مأمورین هشام این خبر را برای هشام گزارش دادند و
 هشام دستور داد که هر چه سریع تر ما را به سوی
 مدینه منوّره حرکت دهند.


التماس دعا
4114

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد